تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

 

تو وجودت واسه من یه معجزه ست
مثل تو هیچ كجا پیدا نمیشه
روز میلاد قشنگت میمونه
توی تقویم دلم تا همیشه
 
 

شب...

سکوت...

سکوتی سرشار از عشق و آرامش...

رایحهٔ خوشی‌ که به خداوندی ایزد مستم می‌کند...

صدای اق اق...

عشقی‌ که سه ساعت و پنجاه و پنج دقیقه‌ دیگر پنج روزه میشود...

خدای عظیمی‌ که سایه اش پر رنگ  تر از هر زمانی‌ بر سرم پیداست!

خوشبختی لایتناهی ای که در بند بند وجود و تک تک سلول هایم جاریست...

و قلبی که در این سیاهی شب که نور وجودت منور اش کرده،میلرزد در سینه و بعد از چند روز در این خلوت زیبا بی‌ امان همراه با چشمان عاشقم میگرید...

 میگرید از این همه خوشبختی‌،پاکی،بزرگی‌ خدای بی‌ همتا...

 

میلادت مبارک دردانه ام...

میلادت مبارک همه کسم،همنفسم...

میلادت مبارک روشنی بخش دل‌،دیده و زندگیم...

میلادت مبارک پسرم،یونایم!

 

عزیزم آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیم,
نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم
 و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است!
پس با من بمان تا زنده بمانم یونای مادر!

 

نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی
عمر منی که تاب و توان داده ای به من
با من بمان که روشنی بخت من ز تست
آری تویی که بخت جوان داده ای به من

 





نوشته شده در تاریخ 22 فروردین 90 توسط مارال مامان منتظر

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

این روزها حس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از وجود تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب هم نام قشنگت بر لبم جاریست

ای جان من،یونای من،من از تو سرشارم

 

بهار من، خوشی‌ و دلخوشی دقایق مامان سلام!

عزیز دلم دیگه تا اومدنت به آغوشم زمان زیادی نمونده!

چند شبه حس و حال عجیبی‌ دارم!یه حس خیلی‌ عجیب که اصلا نمیدونم چجوری باید بازگوش کنم!

انگار هنوز باورم نشده تو از منی‌،با منی‌،مال منی‌!باورم نشده که مادر شدم!

وقتی‌ فکر می‌کنم قراره فرشته ای رو در آغوش بکشم که از خون خودمه،خدا به من بخشیدتش دلم می‌خواد گریه کنم!

تو دنیای ناباوری به سر میبرم!همش به مامانم میگم دلم می‌خواد گریه کنم و در جواب چراهاش میگم که آخه من باورم نمی‌شه یونا پسر منه، بچهٔ منه،جگر گوشه منه و من مادرشم!

از ناباوری این همه خوشبخت بودن!از این همه لطف و محبت قادر مطلق،خدای خوبیها خدای عظمت و بخشش این روزا حالم غیر قابل وصفه!

 

واسم سخته باور اینکه اونی که قراره جلو چشمم بزرگ شه،رشد کنه،قد بکشه!اونی که من محتاجشم،بهش نیاز دارم پسرمه!

باورش سخته چرا که هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد می‌تونم خوشبختی‌ رو با تمام وجود،تو تک تک سلول هام،یک به یک نفس هایی که از عشق و به عشق خودت میکشم تو ثانیه به ثانیه این زندگی خیالی و سرشار از لطف و برکت احساس کنم!

 

یونا جان!

همش به این فکر می‌کنم که اولین ثانیه ای که می بینمت چه حالی‌ بهم دست میده؟چجوری ابراز احساسات می‌کنم؟

می‌دونم که چشمهای منتظرم که عاشقانه ترین و زیباترین انتظار عمرشون رو در انتظار دیدن تو کشیدن،بی‌شک بی‌ امان اشک شوق و خوشحالی میبارونن!

 

وقتی‌ فکر می‌کنم که تو لحظاتی که گریه میکنی‌ آغوش مامان رو به همه جا و همه کس ترجیح میدی و تو بغل خودم فقط آروم میگیری...وقتی‌ فکر می‌کنم به نگاهات...خنده هات...گریه کردن‌ها و بغض کردن هات...آروم آروم پا گرفتن هات...واسه اول بار مامان گفتن هات....همهٔ اینا دیوونم می‌کنن و انقدر این لذت شیرین و توصیف نشدنیه که من دوست دارم بشینم فقط گریه کنم با یاد این لحظات ناب و زیبا!

 

خیلی‌ دیگه واسم سخته که تو خیابون تو لحظاتی که مست یادت هستم جلو تبسم و خنده‌های ناخود آگاهم رو بگیرم!احساس می‌کنم رو پاهام بند نیستم،پرواز می‌کنم تو اوج اسمونها!

 

حالا که دیگه هوا بهاری و نسبتا گرم شده،با پوشیدن لباسهای کمتر و کاپشن های نازک تر و باز کاملا معلومه که یه نی‌نی کوچولو تو دلم جا خوش کرده و همه می‌فهمند که نی‌نی دارم!

و نمیدونی‌ که من با چه غروری با قدمهای محکم،گردن بر افراشته،صورتی‌ خندان،و غروری بی‌ پایان چجوری سبکبال و عاشقونه شونه به شونه عزیز تو خیابونها قدم میزنم!

 

 

میدونی‌ پسرم!

من به خاطر بچهٔ آخر،ته تغاری خانواده بودنم از همون دوران بچگی‌ خیلی‌ نازپرورده بودم و هستم.همهٔ اهل خونه از همه لحاظ بهم رسیدن و هیچوقت هیچ کمبودی رو نه از لحاظ عاطفی،معنوی،مادی و یا هر چیز دیگه‌ای حس نکردم خدا رو شکر!

به همین دلیل همیشه همهٔ اهل خونه سعی‌ کردن دل و روح من رو شاد و خندان نگه دارن و حتی از خیلی‌ لحاظ خیلی‌ لوس بارم آوردن!

الان هم که خودم مادرم و صاحب بچهٔ عزیز و دردانه‌ای مثل تو! طوری باهام رفتار می‌شه که فراموش می‌کنم دیگه خانم شدم،مادرم و به زودی بیست و سه سالمه!

 

اینا رو گفتم که بگم من تو عمرم روزا و لحظات شاد و قشنگ زیاد داشتم و هیچ کمبودی رو هرگز حس نکردم اما زیباترین،خوش ترین،رویایی ترین و لذتبخش ترین دورانی رو که تا به حال تجربه کردم دوران شیرین بارداری و حاملگیم بوده!

جدا از اینکه خدا رو شکر هیچ سختی و ناراحتی‌ نداشتم،خیلی‌ تو این شش ماه با تو بودن از روزی که فهمیدم دو ماهه باردار هستم بهم خوش گذشته و عشق و خوشی‌ دو برابری رو کردم!

تمام کارهایی که دلم خواسته انجام دادم.از جمله اینکه همون اوایل حاملگی‌ دوست داشتم کلاس یوگا مخصوصا مامانهای باردار برم که خاله تاتاو مهربون اسمم رو نوشت و رفتم!

کوچکترین خوراکی که هوس کردم رو بلفور واسم مهیا شده!

هزار برابر گذشته نازم کشیده شده و لوسم کردن!

حتی یه کیسهٔ خرید نیم کیلوئی رو عزیز نگذاشته دستم بگیرم و حالا که هشت ماهه تو رو تو وجودم میپرورونم و  دیگه خم و راست شدن خیلی واسم سخت شده،وقتی‌ چیزی از دستم میفته حتی اگه دفعات زیادی هم این اتفاق بیفته عزیز چه خونه چه بیرون خودش خم میشه و نمیذاره من خم بشم که مبادا بهم فشار بیاد!

 سیسمونیت که فقط خرده ریزه هاش مونده رو با دل خودم،به سلیقه فقط و فقط خودم بهترین جنس ها و خوشگلترین هاش رو  برات خریدم!

 همهٔ اهل خانواده نهایت تلاششون رو کردن که من کوچکترین ناراحتی‌ رو احساس نکنم!

خلاصه که این دوران خیلی‌ شیرین و هرگز از یاد و خاطره فراموش نشدنی‌ هستش برام و حالا که تو آخرین ماه تو رو در بطن داشتن به سر میبرم راستش دلم میگیره که به زودی دیگه نمیتونم تکون خوردن‌هات رو تو شیکمم از رو پیرهنم حس کنم.وقتی‌ دست رو شیکمم میکشم پاهای ناز و کوشولوت تو دستم بیاد،با تکون خوردن های دوست داشتنیت قلب منم تکون بخوره و به لرزه در بیاد!سکسکه کردن‌های نازت رو احساس کنم!

وقتی‌ یهو یادم میفته تو ،تو شکممی و من حامل یه فرشته بس عزیز به تمامی‌ جاهایی که میرم دیگه نیستم به زودی واقعا بدجوری دلم میگیره،آخه تو که نمیدونی‌ چقدر قشنگه تپیدن دو قلب در یک بدن!

 

اما از یه طرف دیگه هم بی‌ صبرانه منتظرم ببینمت.تو دنیای بیرون از تنم حست کنم!با بند بند انگشتهام ناز و احساست کنم! سنگینی‌ بدنت و رو تنم،تو دستام،نفسهای گرمت و رو پوستم احساس کنم!

بشینم کنارت و وقتی‌ تو خواب ناز فرو رفتی‌ با چشم دل‌ نگات کنم و نازت کنم! بی قرارم ببینم چهره‌ ماهت به کی‌ رفته،چه شکلی‌ هستی‌!

 

مطمئنم که وقتی‌ هم به دنیا میای خوشی هامون صد هزار برابر و لحظات شیرین،دلخواه و به یاد ماندنی فزون تر و روز افزونتر از قبل میشه!

 

 ماهی طلایی کوچولوی من!

روز جمعه با مامان بزرگ رفته بودیم پیش ماما!

هزار مرتبه شکر همه چیز مثل همیشه خوب بود! تو هفتهٔ سی‌ و پنجم و دو روزگی کاملا سرت وارد لگن شده بود و آماده قرار گرفتی‌ واسهٔ به دنیا اومدن!

الان چند شبه که دقیقا پاهات رو تو گودی سمت راست کمرم احساس می‌کنم،دقیقا پات تو کمر مامانیه و من هر بار کلی‌ میخندم وقتی‌ اینجوری حسّت میکنم!

با شنیدن این خبر خیلی‌ خوشحال شدم،چون گاهی می‌ترسیدم که خدایی نکرده اگه با سر قرار نگیری چیکار باید کرد؟هر چند قول دادی به موقع به دنیا بیای،چون خاله تاتاو همراه عزیز حتما باید با ما باشن تو اتاق زایمان تو زایشگاه! (الان که اینو نوشتم عطسه کردم،و صبر اومد! صبر میکنی‌ دیگه،مگه نه ملوسک؟)

 

کلی‌ با ماما مثل همیشه حرف زدیم.ازش لیست وسایل مورد نیاز روز زایمان رو گرفتم و قرار شده هفتم آپریل همراه مامان هایی که واسه اولین بار زایمان می‌کنن جمع بشیم تا با محیط و شرایط و زایمان آشنایی بیشتری پیدا کنیم!

هر چند مامانی دو جای مختلف کلاس آموزش زایمان و دوران شیردهی رفته اما این دفعه خیلی‌ مهمتره چون مامان قراره تو رو تو زایشگاه خصوصی داخل آب به دنیا بیاره و اکثر چیزایی که تو کلاسهای دیگه شنیدم مختص به بیمارستان و زایمان طبیعی‌ با اپیدورال و روشهای مختلف تسکین درد زایمان بوده و در مورد یه سری نکات آموزش داده شده که چندان به درد روش زایمان من نمیخوره!

 

پنجم آپریل هم که دوباره میرم پیش ماما تا از تو بگیم و شرایط خودم و خودت چک بشه!

ششم هم میرم پیش خانم دکتر ایرانیم که بهترین دکتریه که می‌شه پیدا کرد!تا در مورد روز زایمان و احساساتم حرف بزنیم با هم دیگه!

 

میبینی‌ مامانیت چقدر دوست داره همیشه همه ‌جا از تو و با تو بودن حرف بزنه؟

آخه تودلی نازنین من!

لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه !
در تمام روز ،
در تمام شب ،
در تمام هفته ،
در تمام ماه ،
در فضای خانه، کوچه  ،راه
در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ،
در خطوط در هم کتاب ،
در دیار نیلگون خواب !


ای نوازش تو بهترین امید زیستن !
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام!

 

بخدا یونایم گاهی احساس می‌کنم قلبم،روحم تحمل این همه احساس و خوشی‌ رو نداره!احساس می‌کنم دلم می‌خواد بترکه از این همه زیبایی که تو عمق جانم محسوسه!

تو خونه همش میام میرم لباسات رو بوس می‌کنم بو می‌کنم با صدای بلند جلو چشم همه باهات حرف میزنم و میگم لباس هاش اینجوری دیوونم می‌کنن،پس وقتی‌ خودش رو بغل کنم چه حسی دارم خدای من؟

از خدا می‌خوام این حس ناب مادری رو از من نگیره!ازش می‌خوام که این خوشبختی‌ روز افزون رو ازم دریغ نکنه!

 

چند روز پیش یه دفتر خاطرات خیلی‌ خوشگل خریدم.میخوام تو قسمت اولش از احساسات دوران حاملگی‌ بنویسم و بقیه‌اش رو پر از عکسهای خوشگلی‌ که شبا با وسواس خاص رنگ کردم پر کنم و واست یه عالمه لالائی بنویسم تا که شب‌ها برات بخونم و نگهش دارم وقتی‌ بزرگ شدی ببینی‌ و بدونی مامانت چه احساس‌هایی که واسه تو کعبهٔ آمالش نداشته!

 

به مامان قول بده حسابی‌ مراقب خودت باشی‌ تا روز قشنگ و رویایی میلادت!از خدا بخواه که به مامان آرامش بده چون من مطمئن نیستم بتونم این همه احساس قشنگ رو تاب بیارم تو درونم!

 

یونا جانم!چشمام،نفسام،وجودم،جوونیم،زندگیم، همه دنیام فدات بشن!

بدون که عاشقانه در انتظار دیدنت هستم و هرگز یادت نره برتر از همه چیز و بیشتر از همه کس در این دنیا خاطرت رو میخوام و دوستت دارم!

تو جوانی منی‌،خاطرات خوش جوانی مامانی‌ تو عزیزم!من خودم و وجودم رو هم فقط به خاطر تو،با تو و در کنار تو دوست دارم!

 

بزرگمرد کوچولوی زندگیم!

در سایهٔ وجود تو

بر پا شده این جوانی من

باشد به فدای یک نگاهت

عمر من و زندگانی‌ من!

 

سرسپرده و دل‌ سپردهٔ جاوید تو

مامان مارال

سه شنبه...بیست و نهم مارچ

نهم فروردین...۲۲:۴۵ ...۶+۳۵ هفتگیت

 

(جونم فدای این تکون‌هایی که الان در حین نوشتن داری می‌خوری!خوب حق دارم بهت بگم ماهی‌ کوچولوی مامان،حق دارم بهت بگم وروجک مهربون و خوردنی مامانی!)





نوشته شده در تاریخ 9 فروردین 90 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری !
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
"ای بهین باغ و بهارانم تو!"

 

گٔل غنچهٔ باغ سر سبز دشت عاشقیم!

پارسال نوزدهم مارچ چهار روز بود که من و پدرت ازدواج کرده بودیم! عصر همون روز مامان رفته بود آرایشگاه تا ابروهاش رو درست کنه تا شبش همراه باباییت بریم خونهٔ خاله تاتاو و عید نوروز رو خونهٔ خاله جشن بگیریم!

تو آرایشگاه یه خانم خوشگل نشسته بود که معلوم بود تو آخرین ماه بارداریش هستش! با دیدن اون خانوم یه لحظه تو دلم آرزوی داشتن یه نی‌نی با همهٔ وجود گذشت و آرزو کردم که ‌ای کاش من هم مامان بشم!

روزی که فهمیدم باردار هستم و مخصوصا امروز وقتی‌ به پارسال چنین روزی فکر می‌کنم،میفهمم که واقعا اون لحظه مرغ آمین از رو سرم گذشته بود و صدای قلبم رو شنیده بود چرا که خیلی‌ زود کمتر از حدود شش ماه به وجود گهر بارت در وجودم پی‌ بردم!

 

یونایم!‌ای تو شیرینی لطیفترین سرود طبیعت!

چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گویم؟

 عزیز دلم می‌گویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو در بطنم بود که سر آغاز بهاری ترین بهار همیشه جاودان عشق،جوانی و عمرم گشت!

  

فرشته مهر و زیبائی!

تو بهاریترین اتفاق زندگی مامان هستی‌ که از یمن وجودت تمامی‌ هستی‌ من سبز شد!

تو خلق شدی تا با قدمهای کوچولوت زیباترین لحظه‌های عمرم رو بسازی! قدمهای کوچولویی که در بیست و سومین بهار زندگیم‌ بر دل‌ و دیده ام میگذاری!

اما نه! امسال اولین بهار عمر من است چرا که من هم با تو متولد شدم!

 

پسرم!تولد دوباره من! 

با وجودت نه تنها هر چهار فصل عمرم بلکه تمامی‌ وجود و نهادم،افکاراتم،هدفهایم و آرزوهایم مبدل به بهاری هرگز خزان ناشدنی‌ گشتند!

 سال هشتاد و نه به یاد ماندنی ترین،خاطره سازترین سال عمر من بود! آن هم به لطف  و یمن وجود تو!

تو سال هشتاد و نه تمامی‌ زندگی‌،افکارها و وجود مامان متحول گشت و خدای مهربان عمر من را سوی ان حالی که میخواستم گردانید!

تمام خوبیهای دنیا در این سال نصیب من گشت!با داشتن تو تمامی‌ زشتی هایی که رخ دادند بی‌ درنگ فراموش و پاک گشتند!حتی اتفاق هایی که می‌توانستند سخت ترین رویدادها باشند کوچک،بی‌ اهمیت و به چشم نیامدنی شدند!

اینجایی ها ضرب المثلی‌ دارند که می‌گوید: "بعضی‌‌ها با رفتنشان خوشبختی‌ را وارد زندگی‌ میکنند و برخی‌ با آمدنشان!"

و تو واقعا یونا هستی‌!یونا،همان هدیهٔ خداوندی که با آمدنت خوشبختی‌ را نثار تمامی‌ دقایقم کردی!

امسال دو بار خوشبختی‌ وارد زندگی‌ من شد!با رفتن کسی‌ و کسانی ! و با آمدن غنچهٔ نو شکفته ای به نام یونا که همه کس و همه چیز  و همه دنیای من است و همیشه خواهد بود!

 

امروز روزی مثل پارسال است!اما امسال مارال خوشبخت تر و خوشحال تر از پارسال عمرش است!امروز هم درست مثل پارسال در همچین روزی در آخرین روزهای زمستانی خونهٔ خاله هستیم! و مامان امروز وقتی‌ که دوباره آرایشگاه نشسته بود تا به عشق تو به خودش برسه،از خوشحالی‌ داشتن تو نمیدونست چه‌جوری شکر گذار این همه زیبایی و خوشبختی‌ باشه و با دلی آکنده از خوشحالی‌ و عشق به تک تک روزهای سال هشتاد و نه اش می اندیشید!

 

 خالهٔ مهربونت امسال فقط و فقط به خاطر تو و عشقش نسبت به تو‌ که از روز اول تا به حال ثانیه به ثانیه بیشتر و افزون تر می‌شه،تدارک سفرهٔ هفت سین رو دیده!

میبینی‌ خاله تاتاو چقدر خوش سلیقه ست شازدهٔ من؟

 به عشق تو گوگولی کوچولوش حسابی‌ خونه تکونی کرده و خوشگل ترین سفرهٔ هفت سین رو به خاطرت چیده چون دوست داره یونا جونش با فرهنگ و رسومات خودمون اشنا بشه!

 

نمیدونی‌ چقدر دوستت داره!یا نه میدونی‌ شک ندارم که خودت عشقش رو احساس کردی!مگه نه مامانی‌؟خودت هم احساس میکنی‌ خالت همش را به راه میاد و میره دستاش و رو شیکمم میکشه و نازت می‌کنه،باهات حرف میزنه،ازت خواهش میکنه تکون بخوری و با هر تکونی که میخوری از خوشحالی‌ جیغ میزنه که وای ماهی‌ کوچولومون تکون خورد!

 

خلاصه خیلی‌ نازکش داری و خاطرخواه!مامان خودش ته تغاری خانواده هستش و حالا با داشتن در و گوهری مثل تو! تو بطنش بیشتر از همیشه نازش رو میکشن و بهش محبت میکنن و دوستش دارن!

 

 

نفس من،پسر خوب و قشنگم!

به سلامتی‌ و لطف خدا طبق نظریه ماما، دقیقا یک ماه و نه روز دیگه مثل سروشی روح بخش میای و به زندگی‌ مادرت نور امید و عشق میدمی!

و من بی‌ صبرانه و عاشقانه در آرزوی لحظه ا‌ی هستم که دستای کوچولوت رو تو دستم بگیرم،تو چشمات خیره بشم،محکم تو آغوشم فشارت بدم و با عشق میلاد با شکوه مون رو تبریک بگم!

اما خوب امکان داره که دقیقا هم یک ماه دیگه تو روز تولد مامان دنیا بیای کسی‌ چه میدونه؟

به هر حال از خدا می‌خوام که سالم،سرحال و به راحتی‌ به دنیا بیای!

فکر اینکه کمتر یا شاید یه کم بیشتر از یک ماه دیگه رایحه‌ خوش تنت رو استشمام می‌کنم دیونه ام میکنه!

 

یونای من،نور دیدگانم،بهترین کس من!

 اولین نوروزمون رو با همهٔ وجودم به خودمون تبریک میگم!تو قشنگت ترین هدیهٔ نوروز،بهار و تولد منی‌!تو رویایی ترین اتفاق نه تنها سال هشتاد و نه بلکه تمامی‌ عمر منی‌!

 یکی‌ یکدونهٔ من،گٔل خوشبوی باغچه‌ عشق و دلدادگی مامان!

آسمونی ترین آرزوهای قلب مادرت،روشن ترین فرداها نثار وجودت که روح بخشید به قلب و زندگی‌ من!

ایشالله که همیشه شاهد تندرستی و سلامتی‌،خوشبختی‌ روز افزون و سعادت مندی و موفقیتت تو تمامی مراحل زندگی‌ و ثانیه به ثانیهٔ عمرت باشم!

 

الهی که هر چی‌ روشنایی،خوشبختی‌،خوشحالی‌ و سرور و شادی توی دنیاس همیشه مهمان قلب،دل‌،روح و ذهنت باشه! الهی که همیشه لحظاتت بهاری و سبز باشن!

 

همنفس دنیای من!
عشق مامان!

آرزو دارم دلت مثل بهار، پر شود از لحظه های ماندگار

زندگیت خالی از اندوه و غم، لحظه های شادمانیت بی شمار
خانه قلبت پر از گلهای یاس،نغمه خوان خانه قلبت هزار
باغ احساست پر از گلهای ناز،همچو یک قالی پر از نقش و نگار
روزهایت هر یکی بهتر ز قبل، خوش بود بر کام تو این روزگار
همچو شمعی باشی و همراه گل، من بگردم دور تو پروانه وار!

 

مادر همیشه عاشقت،که دیوانه ‌وار دوستت داره

مارال

یکشنبه...بیستم مارچ

بیست و نهم اسفند... ۲۳:۳۲...۴+۳۴ هفتگیت

(این پست رو دیشب نوشتم اما امشب تمومش کردم ماهی‌ کوچولوی تنگ بلوری من!)

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 





نوشته شده در تاریخ 29 اسفند 89 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مـــــــــادر" داشتن

 

مامان عزیزم!

مامان خوبم،مامان قشنگم،مامان عزیزتر از جانم!

عزیزم! ای خوب عالم...سلام!

الان که دارم واست مینویسم تو سه متر اون طرف تر از من نشستی و داری با دستهای همیشه مهربونت خیاطی میکنی‌ و من اینجا که نشستم قلبم داره با ضربان بالا به سرعت تو سینه به عشقت می‌تپه و چشام دوست دارن که میتونستن بدون ترس از اینکه تو رو آزرده کنن از ته دل‌ گریه سر بدن!

گریه ای بی‌ دلیل...و شاید...نه! گریه ای که هزار و یک دلیل داره خوب خوب بهترین من!

 

مامان جان امروز روز من و تو هستش! امروز روز مـــــــــــــــــــــــادر هستش اینجا!

و من واقعا عاجزم از اینکه بخوام تو رو در حصار کلمات وصف کنم...دستام ناتوان هستند از اینکه بخوان چیزی که در شأن تو هست رو واست بنویسن!

با اینکه تک تک سلول های وجودم عاشقت هستن و با وجود اینکه در تحریر کردن احساساتم مهارت دارم اما مثل همیشه و تا آخر عمرم هم نمیتونم اون حسی رو که نسبت به تو تو دلم دارم بهت بگم!

 

 

مامانم!

بی‌ شک همهٔ مامان‌های دنیا خوبن و خوبی‌ بچه‌هاشون رو میخوان و حاضرن خیلی‌ کارها واسه جگر گوشه‌هاشون انجام بدن!

اما...اما من و خواهر و برادرهام خیلی‌ خوب واقف بودیم و هستیم که تو برترین و بهترین مادر سراسر گیتی‌ هستی‌!

تو تکی‌...کیمیایی...نایابی...گوهر یکی‌ یکدانه ای...مثل اسمت گل سر سبد هر دو جهانی‌!

هر کی‌ ندونه خدا خودش میدونه که تو تو اوج جوانی چه کارها که واسه ما بچه هات نکردی و میکنی‌!

ما همیشه به تو افخار می‌کنیم...و بزرگترین هدیهٔ زندگیمون تو بودی!همیشه همه با زبون خودشون بهمون گفتن غبطه میخورن از اینکه همچین مادری مثل تو  نصیبمون شده!

از اینکه با اصرار و زور دست و پاهای خوشگلت رو غرق بوسه می‌کنم غرق لذت میشم...از اینکه شونه به شونهٔ همدیگه،دست تو دست هم همیشه تو خیابونها راه میریم حس غرور بهم دست میده!

از اینکه همیشه و همواره هر کی‌ تو رو واسه اولین بار دیده و میبینه و از کمالات،خانمی،متانت و بسان فرشته بودنت تعریف کرده مست غرور میشم!

از اینکه همیشه بی‌ نیازم کردی از پناه بردن به آغوش اغیار و بیگانه و رفیق بینهایت مسروم!تو همیشه واسه من و همه ما بچه هات حتی پسرهات سنگ صبور بودی و خودت خوب میدونی‌ همگیمون هیچوقت هیچ کدوم از حرفها و کرده هامون رو از تو پنهون نکردیم!

خودت خوب میدونی‌ که هنوزم تمام کسانی‌ که من رو میشناسن همون اندازه که من رو میشناسن از تو هم شناخت دارن و ندیده دوستت دارن و بلفور عاشقت شدن!

همیشه تکیه گاه استوار و محکم من،مادرم!

وقتی‌ به یاد خوبیهات،خانمی هات،صبوری هات،فداکاری های بی‌ دریغ و عشق و دلسوزی های هرگز پایان ناپذیرت میفتم قلبم، وجودم، بنیادم آتیش میگیره!

 من همیشه آرزو کردم و می‌کنم به درگاه خداوند که بتونم مثل تو باشم!یک انسان خوب،پاک و بی‌ آزار مثل تو...یک مادر بی‌ همتا و قابل ستایش بسان تو!

خیلی‌ چیزها رو ازت به ارث بردم اما می‌دونم هرگز نمیتونم مثل تو خوب باشم،نمیتونم مثل تو مادری کنم هر چند که نهایت خوبی ها و عشق رو در حق پسرم بکنم اما باز به گرد پای تو نمیرسم!

 

مامانی خوشگل من‌!

امسال اولین سالی‌ هستش که من هم همراه خودت روز مادر رو به عنوان یک مادر جشن میگیرم!

تو شاهدی که چقدر از این باره من غرق عشق و مستیم!سرخوشم از اینکه مادر شازده پسر یکی‌ یکدونه ای مثل یونا و دختر تک گوهر ناب مادری بی‌ مثل و مانند مثل توام!

 

 

عزیز من،عشق من،همه کس من!

چجوری اشک شوق به چشام نیاد از اینکه تو رو دارم؟چجوری به خودم مغرور نشم از اینکه تو دامان پاک تو پرورش یافتم؟

تو تمام خوشیها و عشق و محبت دنیا رو همیشه به قلب و روح من بخشیدی!

با وجود اینکه حالا دیگه خودم مادرم اما لذت می‌برم از اینکه هنوزم میام تو آغوشت روی پاهات میشینم،شبا میام تو بغلت می‌خوابم و تو مهربونانه نازم میکنی‌!

خوشم میاد از اینکه هنوز مثل یه دختر بچهٔ کوچولو مراقبمی،به فکرمی! از اینکه بیشتر از پیش بهم محبت میکنی‌!

عاشق لحظه‌هایی هستم که وقتی‌ تو خواب نازی میام پتوت رو روت میکشم و آروم بوست می‌کنم!

عاشق دقایقیم که میای آروم دست رو شیکمم میکشی و آهسته یونا رو بوس میکنی‌،نازش رو میکشی و با صدای بلند باهاش حرف میزنی‌!

قربونت برم که از روزی که حامله شدم نمیذاری حتی یک کیسه خرید نیم کیلوئی رو بلند کنم و دستم بگیرم! اینکه نمیذاری دست به سیاه و سفید خونه بزنم!

فدات بشم من دورت بگردم که وقتی‌ من گاه گداری از اوج خستگی‌ و دوندگی روزانه و یا به خاطر هورمونهای حاملگی‌ یهو اشکم سرازیر می‌شه تو بدتر از من شروع میکنی‌ به گریه،به طوری که من مجبور میشم آرومت کنم!

  تو همیشه بهم امید دادی،آرامش بخشیدی،آغوش گرم مادرونت رو پناهگاه خستگیهام کردی و هیچوقت عشق و حمایتت رو ازم دریغ نکردی!

 

 

فرشته من،خوب همیشه در قلب ماندنی من!

حالا که خودم یک مادرم قدر خوبیهای تو رو بیشتر از قبل می‌دونم!تازه فهمیدم اوج فداکاریهات تا چه حدی بوده...تازه به صبوریهات اونجوری که باید پی‌ بردم!

این رو بدون هر چند خودم مادرم اما بدتر و فراتر از گذشته به وجودت،به حس کردنت در کنارم محتاجم!من تا آخر عمرم هم خودم رو مارال کوچولوی لوس و ته تغاری تو که آغوشت بهترین و امنترین جای دنیا براش هست می‌دونم!

 

از خدا می‌خوام که همیشه سایت رو سرم باشه!قدرت رو اونجوری که باید!بدونم.

از خدا می‌خوام که توفیقم بده تا کنیزیت رو بکنم! و به تو عشق خودم عمر طولانی همراه با عزت،تندرستی و شادکامی هدیه بده!

ایشالله سالم ‌و سرحال سالهای سال زنده باشی و‌ عروسی‌ بچه های نوه‌ ها و نتیجه هات رو ببینی‌!و الهی که همیشه گرمای وجودت که گرمابخش زندگی‌ من و خواهر برادرهام،که همگی‌ عاشقونه دوستت داریم باقی‌ بمونه!

روز مادر نه یک بار بلکه به تعداد نفسام به تو نازنین و یگانه ترین مادر گیتی‌ مبارک باد ای گل خوشبوی همیشه جاودان قلب و زندگیم!

 





نوشته شده در تاریخ 24 بهمن 89 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

لحظه دیدار نزدیك است
باز من دیوانه ام ،مستم
باز میلرزد، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم 
لحظه دیدار نزدیك است...

 

یــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــای مامان!

 تا کمتر از بیست و دو ساعت دیگه قراره  روی ماه و وجود نازت که از جان برام عزیزتر است رو واسه چهارمین بار اما این دفعه همراه عزیز و خاله تاتاو ببینیم!

هر سه تاییمون لحظات رو با بی صبری و اشتیاقی غیر قابل وصف میگذرونیم!

پسرم ایشالله که فردا سالم، سرحال و شیطون ببینمت! تو رو خدا حسابی‌ وروجک بازی‌ در بیار که مامانی‌ از همه چیزت با خبر بشه و همه جای وجودت رو ببینه...

قول بده حسابی‌ واسه خاله و مامان بزرگت دلربایی کنی‌ با حرکتهای خوشگل و نازت! مثل الان که دارم واست مینویسم و تو یکی یدونم داری زیر سینه راست مامان بازی میکنی...

آخه عزیزم خالت کلی‌ ذوق داره واسه دیدنت...نیایم ببینیم لالا کردی!هرچند مامان فردا قبل سونو می‌خواد حسابی‌ کاری کنه که بیدار باشی و‌ وول بخوری...البته خالت میگه مزاحم KING من نشو لطفا...بذار راحت باشه یونام!ببین خاله چقدر دوستت داره مامانی!

 

این سونوگرافی با اون سه تای دیگه خیلی‌ فرق داره آخه عشق ملوس و خواستنی مامان!دوست دارم بیدار باشی و دلربایی کنی‌ تا عکسها و فیلمت جالب در بیان...هر چند عشق گوگولی مادر تو تمام عکسهای دیگش فوتوژن بوده و هست ماشالله!

جونم،نفسم،وجودم،همه چیزم فدای یه ثانیهٔ زندگیت بشه عسل من!

 

همیشه عاشق  و مشتاق  دیدار وجود تو

مامان مارال

یکشنبه...ششم ژانویه 

هفدهم بهمن...21.49 شب...4+28 هفتگیت

 





نوشته شده در تاریخ 17 بهمن 89 توسط مارال مامان منتظر

تو جاده های زندگی پیاده راهی بودم
من تنها حکایت ساز بی پناهی بودم
به دنیا اومدی قلب منو تو پیدا کردی
تو با من٬ من عاشق پیشه رو آشنا کردی


قسم به اسم تو که اسم تو دنیا می ارزه
عشق مادر به تو آخرشه آخر مرزه
قسم به وجودت که برام اوج خوشی هاست
تا هستی پسرم دنیا همین جاست


بگی مادر می گم جون مادر٬ جون مادر
بگو ای پسرم دوست دارم از همه بیشتر
قسم پاک من به اسم توست یونای مادر
تویی کلید خوشبختی باور٬ آره مادر


قسم به اسم تو که اسم تو دنیا می ارزه
عشق مارال به تو آخرشه آخر مرزه
قسم به وجودت که برام اوج خوشی هاست
تا هستی پسرم دنیا همین جاست
تا هستی یونایم٬دتیا همین جاست!

 

سلام عسل مامان!سلام پسمل مامان!

خوبی‌ عزیز دل من؟جات راحته پسرم؟الهی مامان فدات بشه که هزار ماشالله کلی‌ بزرگ شدی!

 امروز تو جگر گوشه دوست داشتنی من وارد هفت ماهگی شدی!

هفت ماهگیت مبارک قشنگ نازنینم!ایشالله که این ماه های باقی مونده هم در کمال و نهایت سلامتی‌،آرامش،عشق و خوشی‌ سپری میشه تا تو بیای و اغوش مامانی‌ رو گرم از گرمای‌ وجود پاکت کنی‌ و ایشالله سالهای سال با هم دیگه در کنار هم شاد و خوشبخت بمونیم!

وای که چقدر روزها زود میگذرند! از یه طرف دوست دارم که روزها همینطوری سریع به سرعت برق و باد بگذرند تا روز تولدمون فرا برسه و با حس کردن وجودت تمامی‌ انتظارها،نگرانی های بیخودی و اضطراب ها رو پایان ببخشم اما وقتی‌ یادم میفته چندان زمان زیادی تا به پایان رسیدن روزهای شیرین لمس کردنت توی وجودم باقی‌ نمونده دلم میگیره... دوست دارم تا ابد تو دلم باقی‌ بمونی...چون در این حالت فقط خودم هستم و خودت و خدامون... از همین الان دلم واسه این روزهای ناب باهم بودنمون تنگ می‌شه...واسه تکون خوردن هات، با هم نفس کشیدن ها و طپش قلب هامون تو وجود مامان...

 

پسرم!

 تو انقدر آرام و مهربونی که من گاهی یادم میره که حامله هستم! هزار ماشالله اصلا هیچوقت هیچ ناراحتی‌ و مشکلی‌ نداشتم و هرگز مامان رو تو این مدت اذیت نکردی! انقدر آرومی که حد نداره.ترجیح دادم که هیچ کجا ازت تعریف نکنم چون میترسم چشمت بزنم،اما با این حال دوست دارم اینجا واست بنویسم تا بعد‌ها بدونی خدا چه نازنین شازدهٔ تکی‌ رو نصیبم کرد...شازده ای که با اومدنش دنیای مامان رو رنگی کرد و معنی بخشید!

 

عاشق لحظه‌هایی هستم که یه گوشه دنج دراز میکشم تا استراحت کنم چون اونموقع تو با تکونهای آروم و قشنگت مامان رو دعوت به یه خواب آروم و پر از رویاهای زیبا میکنی‌! فدات بشم مامانی‌ که دوست داری مامان یه جای آروم دراز بکشه تا تو دلش رو به لرزه در بیاری با شیطنت های شیرین و دلفریبت!

همیشه وقتی‌ میرم دوش بگیرم،کلی‌ خوشت میاد و وول خوردن‌هات شروع میشه...عاشق لحظه های تو حمام بودنمون هستم! آروم باهات حرف میزنم و عاشقونه با همهٔ عشق و وجود ناز وجود پرستیدنی و کوشولوت رو میکشم!

 می‌میرم واسه لحظه‌هایی که با خوشی‌ و ذوق و وسواس زیاد دنبال لباسهای خوشگل و‌ رنگی‌ برات می‌گردم! هر کدومشون رو هزار بار تو خونه نگاه می‌کنم و فداشون میشم و لحظه ها رو میشمرم واسه روزی که تنت میکنمشون!نمیدونی چه ذوقی می‌کنم وقتی‌ با عزیز تو مغازه هایی که سیسمونی نی‌نی میفروشن میریم! با دیدن اون همه لوازم کوچولو، خوشگل و رنگی‌ و به یاد تو که دوست دارم تمامی حس ها و چیزهای زیبای دنیا مال تو باشن کنترل خودم رو از دست میدم،از عزیز پیشی‌ میگیرم و مثل یه بچهٔ کوچیک از این سر مغازه به اون سر مغازه میدوم!و وای که چه آرزوهایی که نمیکنم...چه رویاهایی که نمی‌بینم!هیچ کس نمیدونه تو اون لحظه چی‌ تو درون من می‌گذره!

 

 

پسر قشنگ مامان!

امسال یازدهمین سالی‌ بود که اینجا کریسمس و سال نو میلادی رو جشن میگرفتم! اما امسال قشنگترین سال عمرم بود چرا که تو در درون من بودی...و تمام لحظات رو با خوشی‌ توام با غرور از اینکه مادر هستم گذروندم! تمام لحظه ها به یاد سال آینده بودم که تو اونموقع دیگه هشت ماهه هستی‌ و کلی‌ واسه خودت آقا و جیگرتر شدی...همش چهرت رو تو کت و شلوار ناز و کوچولویی که دوست دارم تنت کنم تصور می‌کردم و دلم واست غش و ضعف میرفت!

 

قشنگترین،ناب‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین هدیه ای که شب سال نو می‌تونست نصیبم بشه از طرف خودت بود! ساعت شش صبح بود که من آروم دست رو شیکمم می‌کشیدم و تکونهای کوچولو میزدم روش...با هر تکون تو عزیز دل مامان قشنگ ضربه میزدی زیر جای دستم! وای یونای من...نمیدونی‌ چه حسی داشتم اون لحظه و چقدر شیرین بودن اون لحظات! فدات بشم که با بودنت همهٔ خوشی‌ ها رو نصییب قلب و زندگیم کردی!

و از اون شب به بعد جواب تکون‌های دست مامان رو شیکمش رو با تکون خوردن‌های هرگز فراموش نشدنیت میدی...!بیشتر اوقات هم سمت راست شیکم مامانی خودت رو جا میکنی و یا اینکه خیلی ناز به صورت افقی جلوی شیکم مامان میخوابی! 

 شب  سال نو کلی‌ واسه خودم، خودت و آیندمون دعا کردم! واسه سلامتیت،خوشبختیت،موفقیتت! واسه اینکه مامان خوبی‌ بتونم باشم برات و اونجوری که باید و شایستهٔ وجودته بزرگت کنم! دعا کردم که همهٔ سالهای عمرم که هیچ همهٔ روزهام رو در کنار تو سپری کنم...تا روزی که بزرگ میشی‌ و واسه خودت تنها زندگی‌ میکنی‌!

 

یونا جان هر چیزی نوشتنی و هر حسی هم وصف شدنی نیست...اما می‌دونم که میدونی‌ مامان چه چیزهایی رو دوست داره بهت بگه!همهٔ اون حرف ها رو هم حتما برات تو دفتر خاطرات مینویسم تا روزی که بزرگ شدی بخونی!

باور کن پسرم من تو تمامی این مدت حتی یک ذره از عمق احساسم رو نتونستم واسه تو بیان کنم!آخه تو خیلی‌ عزیزی،واسه من خیلی‌ مهمی‌! تو واسه من تمام دنیایی و این احساسات من برای تو که مظهر پاکی و عشقی خیلی ناچیز و کمه!

حالا دیگه با داشتن تو همه چیز من رنگ دیگه ای‌ به خودش گرفته...حتی نگرانی ها و دلتنگی‌ هام با گذشته اصلا یکی‌ نیستن! انگیزه،هدف،آرزوها و چیزهایی که میتونن روح و دل من رو شاد کنن با پنج ماه پیش خیلی فرق دارن!

 

مادر بودن خیلی‌ سخته پسرم!خیلی‌ درد داره...چون مامان‌ها همیشه نگران فرشته‌هاشون هستن! گاهی اوقات که دلم میگیره یا کمی‌ آزرده هستم و یا حس‌هایی رو دارم که تمام انسانها در طول روزهاشون حس میکنن،کلی‌ از خودم عصبانی‌ و دلگیر میشم چرا که من دوست دارم همیشه شاد باشم تو  رو ناراحت نکنم تا روحیم روی تو نفسم تاثیر نذاره و از همین الان تمرین میکنم تا نگذارم هیچوقت تو غم رو تو چشمام ببینی‌!

 از همین الان که خوشی‌‌ها و ناخوشی ها و طپش‌های قلبم رو حس میکنی‌ و تا واپسین دم هم دوست ندارم تو اضطراب‌ها و نگرانی‌های درونم رو حس و درک کنی‌...دوست دارم فقط و فقط خوشی‌ و قشنگی‌ رو مهمان دل کوچولوی تو شازدهٔ پرستیدنی خودم بکنم!

 

آدم مامان که می‌شه دیگه دوست نداره غصّه بخوره...نگران بشه...مریض بشه...بترسه...دو دل‌ بشه...و یا اگه دچار این حس‌ها بشه میشکنه دق میکنه که کوچولوی دلش رو نگران و ناراحت کرده و میکنه!

واسه همین میگم مادر بودن سخته...درد داره...اما یه درد دلنشین...یه درد و سختی که مادر‌ها دوست ندارن با هیچ چیزی تو دنیا عوضش کنن!

من، مارال مامان تو هم مثل هر مادر دیگری تمامی‌ سختی‌های مامان بودن رو در کنار هزاران حسّ و خوشی‌‌های وصف نشدنی‌ دیگری که داشتن فرزند نصیب یه زن می‌کنه، به جان خریدم و میخرم... این رو بدون حتی اگه روزی هم ترسیدم...غصّه خوردم و کمرم زیر بار درد خم شد عشق تو وجود تو خیلی‌ زودتر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد بلندم می‌کنه و محکم تر از هر زمان دیگه ای‌ به جنگ با سختی‌های زندگی‌ و ناملایمات میبردم!

 

 

وروجک دوست داشتنی مامانی‌!

سی‌ و یکم ژانویه واسه اولین بار تکون خوردنت رو زیر دنده هام و سینهٔ‌‌ چپم احساس کردم! وای نمیدونی‌ چقدر اون لحظه شیرین بود!کلی‌ عزیز واست ذوق کرد و دو تایی قربون صدقت رفتیم که داری ماشالله روز به روز بزرگتر میشی‌!

امروز واسه چک آپ رفته بودیم پیش مامای مهربونت تو زایشگاهی که قراره زایمان کنم!مثل همیشه یک ساعت تموم کارین به تک تک سوال هام با خوشرویی تمام جواب داد،کلی‌ در مورد مسائل روزمره و خرید سیسمونیت حرف زدیم! و در آخر فشار و وزن و آزمایش ادرارم رو چک کرد که هزار مرتبه شکر همه چیز عالی‌ بود! در آخر زیباترین ملودی جهان یعنی‌ صدای قلب یونای خوشگل مامان رو گوش دادیم! عزیز این دفعه بیرون اتاق تو سالن نشسته بود که کارین وقتی‌ صدای قلبت رو شنیدیم گفت صبر کن میرم مامانت رو میارم اونم صدای قلب نوه ش رو بشنوه!

و عزیز مثل هر دفعه کلی‌ خدا رو شکر کرد و‌‌ فدات شد!

کارین خیلی‌ مهربونه و من واقعا خوش شانسم که  مامای خبره،خوشرو و مهربونی مثل اون نصیبم شده! البته زایشگاه در کلّ هشت تا ماما داره که همگیشون ماه و مهربونن به طوری که من هر دفعه که اونجا میرم با روحیه‌ای شادتر از پیش برمیگردم خونه!

 

 

تو این هفته‌های اخیر بیشتر در مورد زایمان و دوران بعد زایمان،بچه‌داری،شیردهی و دوران نوزادی شروع به مطالعه کردم! ساعتهای طولانی میشینم با شوق و علاقه کتاب می‌خونم و یا از اینترنت اطلاعات کسب می‌کنم!

کلاسهای آمادگی دوران زایمان شرکت کردم!پنج هفته هر دوشنبه به مدت دو ساعت کلاسها دایر میشن!بیست و چهارم ژانویه اولین جلسه بود اما مامان که باز دوباره سرما خورده بود از روز قبلش به خاطر اینکه مامانهای دیگه رو هم مریض نکنه نتونست بره و کلی‌ از این بابت ناراحت شد اما خوب خدا رو شکر مبحث اون روز آشنایی با بقیهٔ مامان‌ها و چگونگی‌ برگزاری جلسات آینده بود!

این دوشنبه که گذشت یعنی‌ سی‌ و یکم هرچند به طور کل خوب نشده بود حالم رفتم کلاس!در مورد زایمان صحبت میکردیم با ماما! نود درصد بیشتر از تمام چیزهایی رو که در موردش حرف زدیم رو خیلی‌ خوب بلد بودم به شکرانهٔ خوندن کتابهای مفید! و از این جهت خیلی‌ از خودم راضی‌ بودم!

آخر کلاس هم ماما بهمون نفری یک بسته داد که توش وسایل بهداشتی واسه تو گوگولی نازم و خودم بود،همراه با یک کتاب در مورد بارداری و مامان بودن!

 

ماهی‌ طلایی من!

این ماه خیلی‌ ماه قشنگیه و هر روزش رو با شادی و شور فراوان تری به استقبال فردای زندگیم میرم!

میدونی‌ چرا پسرکم؟ چون دو جلسه پیش مشاور کودکان رفتم،کلاسهای آموزش بارداریم شروع شدن،دوشنبه هفتهٔ دیگه خاله تاتاو مهربونت که قد یه دنیا دوست داره میاد خونمون که عصرش همراه من و عزیز بریم سونوگرافی سه و چهار بعدی! خاله سر کار نمیره،از شهر خودشون پا می‌شه میاد اینجا فقط به خاطر تو! چون از اول بارداری دوست داشت با مامانی‌ بیاد سونو اما اون سه دفعهٔ قبل قسمت نشد!

و چون این سونو خیلی‌ با سونوهای دیگه فرق داره! همگی‌ لحظه هارو میشمریم واسه دوباره دیدنت!خالت که گفت می‌خواد با خودش یه جعبه دستمال کاغذی بیاره چون مطمئن نیست بتونه احساساتش رو کنترل کنه!خوش به حالت که همچین خاله مهربونی داری که همیشه به یادته!

 

بعدش اینکه دوباره دو دفعه دیگه قراره برم پیش ماما تو بهداشت و پیش کارین! این ماه روز مادره اینجا و اولین سالی هستش که من این روز شیرین رو جشن میگیرم! فردای روز مادر روز عشّاقه و منی‌ که به محبوب و عشق حقیقی‌ قلب و زندگیم رسیدم واسه اولین بار طعم این روز زیبا رو احساس خواهم کرد!

و اینکه دوباره دو جلسه دیگه پیش مشاور میرم!آخه مامان یک روز در هفته میره پیش مشاور واسه یادگیری پرورش و آموزش بچه‌داری!

 

 

خوب وروجک کوشولوی جیگر و ناز من!حق بده که مامان از شدت خوشی‌ بخواد دیونه بشه چون تو تمامی این روزها همش در مورد تو حرف میزنم و تو اون ساعات بیشتر و بیشتر به تو نزدیک میشم و این واسه مامانت که دوست داره همیشه در همه حال و همه جا با همه از تو و با تو بودن بگه خیلی‌ دقایق قشنگیه!

 

با دل پاکت واسه مادرت دعا کن عزیزم که به  کارها و هدف هایی که تا قبل اومدنت به آغوشم دارم هرچه زودتر برسم! به امید اینکه وقت کنم هرچی‌ زودتر بیام و دوباره برات بنویسم!

 

یـــــــــــونـــــــــــــــــــــــــــا جــــانــم!
گرمای وجود تو در زندگیم
آنقدر زیباست
که صدای غربت را نمی شنوم
آنقدر آسمان این اتاق چند متری
شفاف است
که شمعدانیها تعطیل شده اند!
آنقدر از در و دیوار
با تو بودن می بارد
که جوانیم سر به هوا شده است !
آنقدر شادی بر دلم بیدار است
که گلهای زیر پنجره شاعر شده اند!
آری!
آنقدر در دلم شور افکنده ای
که صدای غربت را نمی شنوم پسرکم!

 

اونی که آسمان قلبش به درخشش ستاره‌ی بزرگ و نورانی وجودت روشنه

مامان مارال

پنجشنبه...سوم ژانویه

چهاردهم بهمن...۰۱:۱۷ بامداد...۱+۲۸ هفتگیت



 





نوشته شده در تاریخ 14 بهمن 89 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


گنجشک من،كودكم!پر بزن در زمستانم لانه کن
با جیک جیک مستانه ات خانه را پر ترانه کن
چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر
از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن


با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان
با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن
اول این برف سنگین را از سرم پاک کن سپس
موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن


حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی
تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن
با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من
هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن


چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد
بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن

 

 کوچولوی مامان سلام!
خوبی عزیز دلم؟خوبی عروسکم؟
سرما خوردگی مامان که اذیت و ناراحتت نکرده؟دورت بگردم میدونی که مادر همیشه خودش رو خوب میپوشونه تا سردش نشه و سرما نخورده اما خوب کوشولوی من از این اتفاق ها پیش میاد بعضی مواقع! من شرمندت هستم،اما میدونی که حسابی مراقبم تا هر چه زودتر حالم خوب بشه!

پسرم امشب شب یلدا، طولانی ترین و اولین شب فصل زمستان تو ایران هستش!

امسال چه زیباست شب یلدای من ! طولانی ترین شبی که با تو هستم، به تو فکر میکنم و از یادآوری وجود نازنین و دوست داشتنیت در بطنم، شب سیاهم لبریز از نور عشق میشه !


معبودم،كودكم!
 با دلی لبریز از عشق خداوند و خودت، خداوند بزرگ رو به کرامت ، عظمت و رحمتش قسم میدم که عمرت،بختت،تندرستی وجود گران بهات، خوشی و سرور زندگانیت و خوشبختت تو تمام عرصه و شبهای عمرت به بلندی یلدا باشه!
به بلندی یلدا،به گرمی عشقمون، به سر سبزی فصل زیبایی که چشمهای نازنینت رو به روی دنیا و دنیای رنگی  که به روی مامانت باز میکنی باشه!

 

تو دل این شب سرد زمستانی با دل و نهادی که وجود تو و یاد خداوند گرما بخشش است، خدامون رو به سراسر گیتی و کائناتش قسم میدم که تا اون لحظه ای که جسمم از این دنیا پر میکشه همیشه و همواره مامان رو در کنار تو و زیر چتر حمایت و محبت خودش زنده نگه داره!یک دم حتی یک دم من رو از تو و ما رو از خودش دور نزاره بمونیم!

نفس من!
میدونم بارها و بارها اسم زیبا و با معنیت رو از زبون مامانی شنیدی!

 اما دوست دارم امشب اینجا برات به یادگار بنویسم که اسم نازنینت رو یونا گذاشتیم!
یونا به معنی «خداوند می‌دهد» ،«لقب حضرت یونس» و لفظ کبوتر هستش!

یه اسم تک که طبق آمار ثبت احوال صد و هجده نفر تو ایران این نام خوشگل رو دارند!

یونا رو انتخاب کردم چون تو واقعا از طرف خداوندی،هدیه گران بهای خدایی که خودش نصیبم کرده!
تو زیباترین هدیه خداوندی مامانت هستی پسرم!
تو همون کبوتر سفید خوشبختی هستی که پیام آور امید، عشق و  ایمان شدی برام! کبوتر آزادی مامان از دنیای غفلت و تنهایی!

 

 خاله تاتاو مهربون و خوش سلیقت این اسم رو خیلی دوست داشت و از همون روزهای اوایل بارداری به مامانی پیشنهادش رو داد و من هم خیلی ازش استقبال کردم!

تو اینترنت خوندم که یونا تو کشورهای اروپایی به معنی‌ فاخته و قمری هست و تو کشورهای مختلف هم اسم پسره و هم دختر!

دلیل دیگهٔ انتخابمون این هستش که اسمت علاوه بر با معنی‌ و شیک بودنش تو اروپا و کشوری که ما توش زندگی‌ می‌کنیم راحت تلفظ می‌شه چرا که خیلی‌ شبیه اسم‌های دیگهٔ خودشون میمونه!

تا به امروز هرکی‌ اسمت رو شنیده کلی‌ ازش خوشش اومده!

ایشالله خودت هم بزرگ که شدی ازش راضی‌ باشی‌ و دوستش داشته باشی‌!

 

 

به نیّت شب یلدا و خودم و خودت امشب فال حضرت حافظ که از دوازده سالگی عاشقش بودم، گرفتم!

با دل‌ و روح پاک و معصومت از خدای فرشته‌ها از خدای خودت که تو هم یکی از فرشته هاشی بخواه مامان‌ رو یاری کنه! چرا که جز از خودش دست یاری و نیازم رو به روی کسی‌ دراز نکردم و نمی‌خوام هرگز هم جز به درگاه خودش به جای دیگه و کس‌ دیگه ای‌ پناه ببرم و چشم یاری و امید ازش داشته باشم!

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم             یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه
 
صبر و تحمل کن تا رنج ها و مشقت های زندگی به پایان برسد. اگر می خواهی به مراد و آرزوی خود برسی، باید خون دل خوردن ها و مصائب را تحمل کنی. امیدوار باش و به خداوند توکل کن!

 

یونای من،شازده پسر یکی یکدونم!

یلدامون مبارک!

 کسی‌ که عشقت تو  دلش از هزاران شب یلدا هم بلندتر و طولانی مدت تره

مامان مارال

سه شنبه...۲۱ دسامبر

۳۰ آذز... ۲۲:۴۳ شب...۶+۲۱ هفتگیت





نوشته شده در تاریخ 30 آذر 89 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

گوهر وجودم، دردانهٔ من، یکی‌ یدونه مادر، شاپسرم، عسلم!

زین پس به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست!
تنها تو را ستایم
آنسان ستایمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست!
من پاکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگم آزمای!
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست!
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت!
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست!

 

پسر طلای مامان!

بیشتر از یک ماه است که برایت چیزی ننوشته‌ام و از این بابت خیلی‌ ناراحتم چرا که دوست دارم تمام حرفهای دلم را،تک تک لحظه‌های زیبای با تو بودن را اینجا برایت به یادگار ثبت نمایم.

می‌دانم که میدانی ثانیه ای نیست که عاشقانه‌های دلم را در قالب کلمات نثار وجود عزیزت نکنم! می‌دانم که تمام حرفها و راز و نیاز‌هایم با خودت را می‌شنوی! قربان صدقه رفتن ها،ناز کشیدن ها، روزی هزار مرتبه خداوند بزرگ شکر گفتن های مامان را می‌شنوی!

پسرم!

زیباترین واژه‌های عالم هرگز و ابدا نخواهند توانست عشقم را،احساسم را آنسان که شایستهٔ توست بیان کنند!

این روزها خودم را خوشبخت ترین زن عالم احساس می‌کنم! از دهم شهریور ماه خوشی‌ و خوشبختی در‌ تک تک لحظات زندگی‌ در قلب و دقایق من جاری بوده اند! آرامشی که این روزها حس می‌کنم هیچ زمان در هیچ مکانی حس نکرده‌ام!

 

خیلی‌ عجیب است پسرم! آخر مگر میشود؟

مگر میشود انسان عشقش را درون خودش احساس کند.هر لحظه و هر نفس با همنفسش لحظاتش سپری گردند،اما باز احساس دلتنگی‌ کند و دلش برای بهانهٔ قشنگ زندگیش تنگ گردد؟

تو با خودمی،درون منی‌،زیر پوست تنم هستی‌ اما باز بدجور دلتنگت هستم و همیشه دلم برایت تنگ است!نمیدانم چگونه این حس را بیان کنم!

ترسم از این است لباس‌های نازنینت کثیف شوند و الا دوست دارم هر دقیقه همگی شان را نگاه کنم، بو کنم، روی سینه بفشارم و فدایشان شوم که میخواهند تن نازک و ناز ترا در بر بگیرند!

با وجود این ترس،باز هر روز می‌بویم،میبوسم و در آغوش میکشم لباسها و وسایل هایت را! نمیدانی چه عاشقانه با تک تکشان از عشقمان میگویم! نیمه شب ها مینشینم و مثل گرانبهاترین درها،به دیدنشان خیره میگردم!

عکس سونوگرافیت را قاب گرفته‌ام و بدین سان همیشه جلوی چشمان مامان که بی‌ صبرانه و شیدا وار مشتاق دیدن روی ماهت است،هستی‌!

همیشه عکسهای سونوگرافیت که همگی شان را چاپ کرده ام درون کیفم،همراه پروندهٔ پزشکی مان با خود به همه‌جا همراه دارم!

 

عزیز دوست داشتنی من،ماهی طلایی تنگ بلور دلم!

از روزی که جنسیتت را فهمیده‌ام و می‌توانم با اسم صدایت کنم احساساتم هزاران هزار برابر عمیق تر گشته است! نمیدانی چه عشقی‌ می‌کنم وقتی‌ در حین راه رفتن در خیابان دستم را روی شکمم میگذارم و در درون از لحظات شیرین با تو بودن و آیندهٔ قشنگمان در کنار همدیگر برایت حرف میزنم!

 هفتهٔ گذشته یک روز هنگام برگشتن به خانه،با دستانی پر از وسایل هایی که برای تو گل پسر خودم خریده بودم،غرق در رویاهایی شیرین بودم که ناگاه احساس کردم اشک چشمانم را پر کرده است!

اشک شوق! اشک عشق،اشک دوست داشتن! اشک شاکر بودن به درگاه خداوند!

باور کن هیچ واهمه ای نداشتم از اینکه اشک چشمانم صورتم را خیس کنند...واهمه نداشتم از اینکه هزاران نفر می‌توانستند مامان را بینند و فکر کنند لابد من بی‌چاره مشکلی‌ غمی چیزی دارم...غافل از اینکه مامان عاشقت از عشق تو گاه و بی‌ گاه دلش،وجودش،بنیادش به لرزه در میاید و به شوق وجودت بسان دیوانه ها گاه میخندد و گاه میگرید!

 

ثمرهٔ وجود و زندگانیم،پسرم!

تو به من زندگانی بخشیدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشیدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!
مـــــاندم!
...
من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنیم در کوچه بن بستِ شکوه
خالی از شک
خالی از ترس
خالی ازبیم...!

دوست دارم که بدانی‌ برتر وفراتر از هر چیزی دوستت دارم! و ثانیه به ثانیه این دوست داشتن عمیق تر و لایتناهی تر میگردد!

با بودن تو وجود خودم را هم بیشتر از پیش دوست دارم و حاضر نیستم کوچکترین غمی روی دلم سایه‌ بیفکند و یا اینکه کوچکترین خاری به پاهایم بخلد!

دوست دارم همیشه محکم،استوار،با ایمان قوی به خداوند،تندرست و عاشق تر از دیروز در کنار تو دلیل خوشبختی‌ زندگیم نفس بکشم و زندگی‌ کنم!

دوست دارم بدانی‌ روزها هزاران بار دعایت می‌کنم و از خداوند می‌خواهم همیشه قلبت،روحت و زندگیت مملو از عشق و آرامش باشد! من خوشی‌ زندگانی را، آرامش درونم، دلیل محکم بودنم را تا واپسین نفس مدیون وجود تو میدانم!

  هر دختر جوانی منتظر شاهزاده قصه هایش سوار بر اسب سفیدی هستش!چگونه
من سجدهٔ شکر به جا نیاورم، به شکرانهٔ داشتن تو شهسوار و شاهزاده زیبای
زندگیم?پسرم تو همیشه یگانه شاهزاده قصه‌های شیرین دنیای مامان خواهی بود! شاهزاده‌ای که تنها مال من است،از خون من و سهم من از تمامی‌ دنیا!
 

شازده من!

امروز من و تو بیست و یک هفته و پنج روزمان است! چهارشنبهٔ هر هفته یک هفته به در آغوش کشیدنت و استشمام بوی خوش رایحهٔ تنت نزدیکتر می‌شویم!

در حال حاضر ۲۶ سانتی متر هستی‌ و وزنت هم ۴۰۰ گرم است! الهی مامان فدای قد و وزنت بشود عزیز همیشه نازنین من!

از اواخر هفتهٔ هفدهم شروع به تکان خوردن کرده ای اما این یک هفتهٔ اخیر راحت تر میشود تکان هایت را احساس کرد!

خدا ایشالله همیشه تو نو نهال باغ سر سبز عمرم را سالم و سلامت برایم حفظ کند! دورت بگردم من که ماشالله انقدر آرام هستی‌! عزیز مامان می‌ترسی‌ مامان دردش بگیرد که انقدر آرام تکان می‌خوری و وول می‌خوری؟

 مادر بلاگردان تو شود که انقدر به فکر مامان هستی‌ و اصلا هیچوقت خدا را شکر اذیت نمیکنی‌! من هم تمام سعیم را می‌کنم که کوچکترین آسیبی هرگز به روح و جسم تو فرشتهٔ کوچک خوشبختی ام نرسد!

 

شبها که می‌خواهم بخوابم بارها و بارها باید دستشویی بروم چرا که دقیقا روی مثانهٔ مامانی‌ جا خوش کرده ای! اما حتی بیدار شدن هایم مکررم هم در نیمه شب ها به خاطر تو برای من لذت بخش و دوست داشتنیست!

حال دیگر صدای قلبی که تنها خودت در ان جا داری و بس! را میشنوی! طنین خنده‌هایی‌ که عشق خودت از اعماق جان و دلم برمی انگیزد،صدای گریه‌هایی‌ که به یمن وجودت مثل ابر بهاری کوتاه شده اند، صدای عطسه‌ها و تمامی‌ صدا‌های درون مامان مارالت رو میشنوی!

پسرم،عشقم،نفسم!مامان همیشه صدای خنده و عشق را قول میدهت برایت به ارمغان بیاورد!

بدان و مطمئن باش همیشهٔ ایام مامان همیشه بهترین‌ها را برایت فراهم خواهد کرد،تمام عشق درونش را نثارت می‌کند و هرگز نمیگذارد که نفسی احساس آزردگی کنی‌!

 

کسی‌ که شیدای تک تک ثانیه‌های با تو بودن است

مامان مارال  عاشقت!

محبوبم بیا !

با اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق برانگیزد
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنین
سرشار هستی ام

دوشنبه ۲۰ نوامبر

۲۹ آذر... ۲۰:۳۳ شب قشنگ ۵+ ۲1 هفتگیت






نوشته شده در تاریخ 29 آذر 89 توسط مارال مامان منتظر

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت
در جستجوی مرحم راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرحم مراد من بود کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی
در جسم خالی من روح کلام عشقی

ای که همه شفائی در عین بی ریائی
پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربائی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند

ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد
من زورقی شکسته م اما هنوز طلائی
طوفان حریف من نیست!!! وقتی تو ناخدائی!!!

بالاتر از شفائی از هر چه بد رهائی
ای شکل تازه عشق تو هدیه خدائی
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن

ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد

 

از دیروز تا به حال بارها و بارها این شعر رو که گوگوش خونده تو یکی‌ از آهنگ هاش،با خودم زمزمه کردم!قبلا هم خیلی‌ زیاد این  آهنگ واقعا با معنی رو گوش داده بودم اما تا دیروز اونجوری که تک تک کلمات رو حس کردم با تمام وجود،حس نکرده بودم!احساس می‌کنم که دونه به دونه حرفهایی که تو قلبم هست نسبت به عشق من و تو نفس خوشگلم وصف شده تو این شعر!

سرخورده بودم و زخمی...مرهم رو از خدا خواسته بودم اما غافل بودم که خداوند چند ماهه تو شکل تازه عشق که سر اغاز تمام خوشبختی هستی رو تو وجودم گذاشته!

این اولین آهنگی هستش که من دوست دارم وقتی‌ بزرگ شدی برات بگذارمش و با همدیگه گوشش بدیم!

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

قبل برگشتن از شمال پیش منشی دکتر وقت گرفتم و خبر دادم که یک نینی کوشولو تو دلم جا خوش کرده!

عصر پنجشنبه هشت سپتامبر من و عزیز برگشتیم جنوب،شهری که خودمون زندگی‌ می‌کنیم! و من برای فرداش یعنی‌ پنجشنبه نهم سپتامبر- هیجدهم شهریور ساعت یازده و ربع صبح وقت دکتر داشتم و ازخوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!

اون شب هم وقت برگشتن توی اتوبوس درست مثل موقع رفتن، حالم به شدت بد بود و نمیتونستم کوچکترین حرکتی‌ به بدنم بدم و مجبور بودم نه آهنگ گوش بدم و نه لب تاب رو روشن کنم چون نور صفحهٔ مانیتور اذیتم میکرد.با انجام دادن این کارها حالم میتونست به شدت بد بشه!اما در کل فقط حالت تهوع داشتم و هیچ  اتفاق دیگه ای رخ نداد!`

من بلا گردون عشقم بشم که انقدر تو تمامی‌ این مدت آروم بوده و اصلا نذاشته آب تو دل مامانش تکون بخوره و حالش بد بشه!هرچند اکثر اوقات این آروم بودنت مامانی‌ رو حسابی میترسوند و دو دل‌ میکرد!

  فردا صبح ساعت هفت و نیم رسیدیم خونه و من با وجود اینکه کل شب رو نخوابیده بودم و احساس راحتی‌ نکرده بودم نتونستم استراحت کنم چون اشتیاق با تو رفتن واسه انجام دادن آزمایشات لازم تمامی‌ خستگی‌‌های روح و تن رو از وجودم زدوده بود!

 

ساعت ده قرار بود بهترین دوست دوران زندگیم که شش ساله باهم رفیق هستیم، رو ببینم! البته سه سال بود که من و خاله نینا از همدیگه دور بودیم اما باز دست زمونه مارو به هم رسونده بود...چون خدا خودش دونسته بود وجود دوست نایابی مثل نینا چقدر وجودش تو لحظات کنونی‌ زندگی‌ من حیاتی تر از گذشته ها و هر زمان دیگه ای هست و بود!

خاله کلی‌ قربون صدقهٔ تو عزیز زندگیم شد و بهم تبریک گفت و خوشحال بود از اینکه قراره تو به جمع ما بپیوندی! باهم دیگه راهی‌ مطب دکتر شدیم!

خانم پور امام علی‌ دکتر مامانی‌ ایرانیه و باید بگم که واقعا خانم دکتر مهربون و خوش برخوردی هستش که همیشه کمکم کرده و مشکلاتم رو رفع کرده!

وارد اتاقش شدیم و خودش برای چند لحظه بیرون رفت...تا برگرده سکوتی شیرین که به من اجازه بیشتر فکر کردن به تو رو میداد بین من و نینا حاکم بود...دلم به شدت تو سینه می‌تپید...حس قشنگ و خاصی‌ تمام وجودم رو فرا گرفته بود... اون چند لحظه خیلی‌ برای من دیر گذشتن تا اینکه خانم دکتر اومد!

با افتخار و با صدای رسا که از هیجان میلرزید بهش خبر مامان شدنم رو دادم...به پهنای صورت لبخند زدم... و دکتر با چشای مهربونش که داشتن میخندیدن بهم لبخند زد...خندید و گفت : بفرما یادته چقدر بهت گفتم هرموقع بخوای میتونی‌ مامان بشی‌؟...دیدی الکی‌ غصّه میخوردی؟...

چون تا حدودی نامطمئن بودیم از اینکه تو،آرزوی براورده شده زندگی‌ من،کی تو دل مامانی‌ خیمهٔ عشق رو به پا کردی...و چون من و باباییت فامیل هستیم و من با وجود اینکه مثل روز برام روشن بود که تو سالمی، باز به خاطر اطمینان بیشتر از دکتر خواستم و ایشون نامه دادن سونوگرافی بریم تا مادرت که عشقت آروم و قرار رو ازش گرفته بود، آروم و مطمئن بشه! قرار شد وقتی‌ سونو رفتم و فهمیدم چند هفته رو طی کردم،وقت بگیرم تا خانم دکتر روز انجام دادن آزمایشات بارداری رو معیّن کنه!

 

سونوگرافی که دکتر معرفی‌ کرد تو طبقهٔ سوم مطب بود...رفتیم نامه رو تحویل دادم و ازشون خواستم که در اولین فرصت بهم وقت بدن،اما چون دولتی بودن و جاهای دولتی مجانی‌ هستند و نیازی نیست که هزینه ای پرداخت کنه ادم، معمولا خیلی‌ باید تو لیست انتظار بمونی...به همین دلیل بهم گفتند کم کم باید دو هفته توی نوبت بمونم!

و خوب این غیر ممکن بود من تحمل کنم این همه مدت از تو بی‌ خبر باشم!نه عمرا نمیشد! درست روبروی همون مطب،یه سونوگراف دیگه مطب داشت! یه خانم مسّن بود که خصوصی کار میکرد! گفت هزینش زیاده اما اگه بخوای امروز می‌تونم سونوگرافیت کنم! من هم مست و سرخوش از دیدن تو قبول کردم! بهمون گفت ساعت یک و نیم بیایید چون الان مشغول هستم!

فقط خدا میدونه که چه اشتیاقی داشتم در اون لحظه و چه حس زیبا و خوشایندی وجودم رو تسخیر کرده بود! به خاطر اینکه وقت بگذره خاله نینا دعوتمون کرد بریم یه کافه همون نزدیکیها بشینیم و به افتخار تو ملوسک زیبای من،یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم!

البته ناگفته نماند که بارها و بارها با عزیز و خاله نینا رستوران و کافه رفتیم هر دفعه هم گفتیم خوب به افتخار وجود دردونه هستش که میریم.یا اینکه به خاطر اینکه سونوگرافی رفتیم،به خاطر اینکه صدای زیبای قلبش رو شنیدیم،به خاطر اینکه یه هفتهٔ تازه رو آغاز کردیم و خلاصه کلی‌ دلایل دیگه که ما همشون رو بهونهٔ تو کردیم و رفتیم کلی‌ خوش گذروندیم...و ساعت‌ها از تو،از وجودت،از عشق خودم و خودت حرف زدیم!

 

برگشتیم مطب...خاله نینا باهام اومد داخل...قلبم به سرعت داشت می‌تپید...اول یه سری آزمایش‌ها انجام داده شد و بعدش خانم دکتر شروع کرد...الهی مامان دورت بگرده عزیزم...نمیدونی‌ چه عشقی‌ کردم وقتی‌ که دکتر به یه نقطه که داشت مثل یه چراغ که به سرعت خاموش و روشن بشه، اشاره کرد و گفت این هم نی‌نی جونت، این قلب جنین هستش که داره به این تندی می‌تپه...با چشم‌ها و دلی‌ هرگز سیر ناپذیر از دیدن تو زیباترین و بهترین موهبت الهی،نگاهت کردم و گفتم الان نینیم اندازهٔ یه لوبیاس چون خوندم که نی‌نی تو هفتهٔ هفتم اندازهٔ یه لوبیاس و ۱۴-۹ میلیمتر هستش!

دکتر گفتش الان زوده در مورد سلامتیت تشخیص بده، اما تپیدن قلبت خودش بهترین نشونه و مژدگانی بود!خیلی‌ تلاش کرد که ازت عکس بگیره تا مامانی‌ به عنوان اولین یادگار نگهش داره...اما چون دستگاهشون جدید بود و مشکل داشت،ایشون به قول خودش نمیتونست خوب باهاش کار کنه فقط موفق شد همین یک دونه عکس رو بگیره!

تو اون عکس هفت هفته و پنج روزه و ۹.۸ میلیمتر هستی‌!فکر کنم تنها خودم میفهمم که تو کجای دل‌ مامان قرار گرفتی‌!

 با توجه به نظریه خانم دکتر تو سالم سالم اما خوب کوچکتر از اون اندازه‌ای که جنین باید تو اون هفته باشه بودی...من اصلا به این حرف اهمیت ندادم اما وقتی‌ که دیدم این رو تو نامه نوشته بود تا خانم دکتر بخونه حرصم رو در آورد اما باز دوباره اصلا به نوشتش کوچکترین اهمیت رو ندادم!

چون هیچ کسی‌، هیچ احدی نمیتونست شک،غم و غصه و اندوه رو تو خونهٔ دل من راه بده...مهمترین کس نتونسته بود این کار رو انجام بده!!!چه برسه به این خانم دکتر! من همیشه گفتم و تا آخرین نفسم هم میگم که تو هدیهٔ خدا بودی و من ایمان داشتم که تو سالم سالم هستی !و بودی...و هستی‌ سالم سالم...و مطمئنم که سالم و تندرست هم به دنیا میای!

در ضمن خانم سونوگراف در مورد چند هفته بودنت هم اصرار داشت که بگه هفت هفته داری فقط به این خاطر که کوچکتر از حد معمول بودی...طبق گفته ایشون الان که دارم برات مینویسم باید شانزده هفته و یک روزت باشه...اما بنابر اون چیزی که خودم خوندم...حرفی‌ که سه تا ماماها بهم گفتن الان ما توی هفتهٔ هجدهم هستیم و تو ۳+۱۸یعنی‌ هیجده هفته و سه روزه هستی‌!

تاریخی که سونوگراف حساب کرد تاریخ روزی هستش که من لکه بینی داشتم نه تاریخ اولین روز از آخرین دفعه...بنابراین شکی نیست که من و ماماها درست تشخیص دادیم که نفسم چند روزه هستش!

خودم از روز اول همش در حال خوندن و یاد گرفتن بودم در تمامی‌ زمینه‌های بارداری، مامان بودن و علائمی‌ که طبیعی‌ هستند کلی معلومات داشتم واسه همین وقتی‌ چیز ناخوشایندی می‌شنیدم فوری باور نمیکردم بلکه خیلی مطمئن می‌گفتم که نه این حرف درست نیست و من موافق نیستم و جالب این بود که خود سونوگراف بعد از یکی‌ دو بار تاکید من میگفت بله حق با شماست!

خلاصه که از دست این خانم و کارش نه من نه دکترمون و نه خاله نینا راضی‌ نبودیم!من رو ببخش تو نینی نازم رو پیش یه ادم ناشی‌ بردم! قول میدم دیگه تکرار نشه!

بعد اتمام کارمون فوری پیش دکترم برای روز دوشنبه وقت گرفتم! و با چشمها،لب،دل‌ و صورتی‌ که همگی‌ برای اولین بار همزمان خندان و خوشحال بودن خونه برگشتیم تا به مامان و خاله تاتاو خبر سلامتیت رو بدم و عکس خوشگلت رو نشونشون بدم!

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

کوچولوی من!‌ای تو بهترین و جاودانه ترن حادثه قرن قلب من!

روزی هزاران بار خدا رو به خاطر لطف بیکرانش و به خاطر عشق تو که با قرار گرفتنش توی نهادم نور، روشنایی و پاکی‌ رو به اعماق وجودم بخشید، با همهٔ وجود شکر می‌کنم!

من خودم و خودت رو به دستای پر مهر خداوندمون سپردم و نمیدونی‌ که چه کار خوبی‌ کردم چرا که خدا یک لحظه هم تنهامون نگذاشته و بطور معجزه اسایی تمامی مشکلات رو یکی‌ یکی‌ از سر راهمون برمیداره بدون اینکه من کوچکترین ترس و غمی توی دلم‌ خونه کنه!

 میپرستمتان! هم خداوندی رو که تو، زیبای هر دو عالم رو بهم بخشید و تو که با وجودت روشنایی بخش راه زندگیم‌ شدی!

دیروز بعدظهر بعد از مشورت تلفنی با ماما،رفتم آزمایشگاه و واکسن انفولانزا رو که خیلی‌ به خانمهای حامله توصیه کرده بودند زدم!دوست دارم تمام کارهایی رو که نیازه برای خوب رشد کردن و سالم بودن تو، با کمال میل انجام بدم!

 

گل همیشه بهار مامان!

سه شب پیش،هشتم آبان برای دومین بار خوابت رو دیدم!بغل داییت بودی که یهو دیدمت گفتم وای مامان نگاه کن بچّم مثل موقعی که خودم به دنیا اومدم و میگی‌ یه عالمه مو داشتم...مو داره! و با دیدن موهای بلند،مشکی‌،پرپشت و قیافه پسرونت کلی‌ ذوق کردم!

دفعهٔ اول که خوابت رو دیدم صورت ماهت رو ندیدم بلکه با دیدن یه جات فهمیدم پسر هستی‌ و وای اگه بدونی فردای اون روز چه حالی‌ داشتم من که خواب نینیم رو دیده بودم!

 

با تمام وجودم خواهانتم و خاطرت رو می‌خوام!

کسی که با وجودت ویرانه دلش زیباترین گلستان و گلشن سر سبز  عاشقی گردیده

مامان مارال

 چهارشنبه ۳ نوامبر

۱۲ ابان...۰۰:۵۰ بامداد روشن زندگی من= با هجده هفتگی و و سه روزگیت!





نوشته شده در تاریخ 12 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

کوچولوی دوست داشتنی من!

طنین گام تو در لحظه های آمدن تو
صدای جوشش خون است در سکوت رگ من
ای همیشه عزیز! ای همیشه از همه بهتر!
تو از کدام تباری؟
اگر ز نسل شبم من ٬ تو از سلاله ی صبحی...
وگر ز پشت خزانم تو از نژاد بهاری!
چه می شد ار به تو پیوند می زدم شب خود را
که تا سپیده ی من بردمد از پیرهن تو!
چه می شد ار به بهار تو می رسید خزانم
که تا درخت گل بروید از چمن تو؟
و ما پیوند خوردیم نفسم! پیوندی جاودانه!

 

نفس مامان!

اون روز با شنیدن قشنگترین خبر زندگیم فوری به باباییت، یکی‌ از خاله‌هات که تو ایران هستش، دوستم و خاله تاتاوت خبر دادم تلفنی! عزیز هم به داییت خبر داد!

عکس العمل هر کدومشون متفاوت بود... من غرق در شادی و لذت بودم اما باز تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم اشک ریختن بود...اشکهایی که هر چند از شوق خوشبخت شدن بودن اما توام بودن با درد که از چشم ها و دلم بیرون میریختن!

معمولا مامان‌ها تا سه ماهگی نی‌نی صبر می‌کنن بعدا به اطرافیان و دیگران خبر مادر شدنشون رو میدن!

 اما ...

من نه می‌تونستم و نه می‌خواستم که صبر کنم! این زیباترین خبر و خوشی دنیام رو باید با همه تقسیم می‌کردم هر چه زودتر!

با وجود اینکه مامان باباها تا ۳ ماه اول به کسی‌ خبر نمیدن چون احتمال زبونم لال سقط جنین وجود داره... با وجود اینکه من و بابات نسبت نزدیک فامیلی داریم...و تو زبونم لال چشمم کور ممکن بود اشکالات ژنتیکی داشته باشی‌... و با وجود خیلی‌ اما های دیگر من مطمئن بودم...

عزیز دردونهٔ مامان!

 من مطمئن بودم دلم روشن بود به اینکه خدا بدون حکمت تو رو به من نبخشیده بود...تمام وجودم حس میکرد که تو سالم سالم هستی‌...رشد میکنی‌ و سالم و قوی به آغوشم که محتاج حس گرمای ناب وجودت هست میای...

من شکی نداشتم و ندارم که آمدن تو حکمت و خواست خدا بوده...خودش خواست که تو رو به من ببخشه... خودش خواست که با وجود تو عشق و ایمان رو با تک تک سلول های من اشنا کنه!خدا خودش خواست تو که غایت و نهایت آرزوهام هستی‌ رو بهم ببخشه تا با وجودت سراسر دنیام رو رنگ خوشبختی‌ بزنه!

تا بفهمم خدا و عظمتش که میگن  یعنی‌ چی‌...تا بفهمم رحمت و نعمت خداوندگاری چی‌ هستش! تا بفهمم زندگی‌ یعنی‌ چی‌...شادی یعنی‌ چی‌...تا بفهمم من در اشتباه بودم که روز‌های زندگیم رو الکی‌ غمگین به سر برده بودم تو تمام عمرم!

 

تو بزرگترین سرمایهٔ زندگی‌ من هستی‌ کوچولوی من! تو بزرگترین افتخار زندگی‌ من هستی‌ و دوست دارم بدونی که مامانت هرگز تو عمرش تا این حد خوشبخت،امیدوار،خوش بین،سالم و تندرست نبوده!

دوست دارم بدونی که زیباترین واژه ای که می‌تونه تمامی‌ وجودم رو آکنده از عشق و سرور کنه فکر کردن به واژه مادر و مامان بودن هستش!وقتی‌ با تو پاره تنم آروم آروم حرف میزنم و بهت میگم مامانی‌...سرمست میشم از اینکه من هم مورد لطف خدا قرار گرفتم و این حس ناب رو تجربه کردم!

 

از یکم تا نهم سپتامبر که قرار بود ما شمال باشیم قلب و و دلم آرام و قرار نداشت چون دوست داشتم هرچه زودتر برگردم و برم پیش دکتر خانوادگیم تا با خبرش کنم از این زیباترین اتفاق دقایقم!هرچند میدونستم که در اصل مامان‌های باردار باید بین هفتهٔ هشتم و دوازدهم بارداریشون مراجعه کنن به پزشک برای انجام دادن اولین کنترل و ازمایشات دوران حاملگی!‌

اما خوب مگه من می‌تونستم صبر کنم و دندون رو جیگر بگذارم؟

 نمیتونستم تا هشت روز منتظر بمونم به خاطر همین فرداش دوم سپتامبر، ساعت ده دقیقه مونده به هفت شب با عزیز رفتیم از داروخانه از اون بیبی چک هایی که نشون میده تو هفتهٔ چندم بارداری هستی‌ گرفتیم!

 

نفسم انقدر باور داشتن گوهر گرانبهایی مثل تو واسم غیر قابل باور بود و هست...که از همون اولین لحظه تا به الانش هر دفعه که می‌خوام تو رو ببینم،یا چکاپ برم میترسم از اینکه من بیدار بشم و بفهمم داشتن تو فقط یک رویای زیبا بوده و بس!

اون روز هم با یه عالمه عشق توام با ترس  تست بیبی چک رو گذاشتم!

بیبی چک +۳ رو نشون داد و این یعنی‌ اینکه من بیشتر از ۵ هفته از دوران بارداری رو طی‌ کرده بودم...و تو دردونهٔ من ۶ هفتت بود! البته من خیلی‌ مطمئن نبودم چون به احتمال خیلی‌ زیاد نه هفته بود که تو دل‌ و قلب مامانی‌ خودت رو جا کرده بودی!

 

عروسک مامان! هرگز نمیتونی‌ بدونی چقدر از حس کردن تو توی وجودم به خودم میبالم...هرگز نمیتونی‌ بدونی که چقدر با وجودت به من عشق بخشیدی!

تمام اون مدتی‌ رو که شمال بودم با عزیز روز‌ها تو مغازه هایی که سیسمونی نی‌نی میفروختن میگشتیم و با دیدن هر چیزی هزار دفعه قربون صدقت می‌رفتیم...نذر کردم که واسه سلامت بودن و سالم به دنیا اومدنت روزی هزار تا صلوات و هزار تا  لا اله الا اللـه به درگاه خداوند بفرستم!

می‌دونم که خودت فهمیدی که چه‌جوری عزیز با اشتیاق ازم خواست همراهیم کنه...می‌دونم فهمیدی که وقتی‌ با عزیز بیرون بودیم قرار میذاشتیم که تا رسیدن به مقصدمون بجای حرف زدن صلوات‌های نذریمون رو واسه تو گل همیشه بهار عمرم بفرستیم...و نمیدونی‌ من چه حسی پیدا می‌کردم وقتی‌ که ناگهانی میدیدم عزیز لبهاش آروم آروم دارن تکون میخورن و غرق دعا هستند!

شب ها تو سایتهای ماما‌ها و انواع و اقسام سایتهای دیگه با ذوق و شوقی وصف ناشدنی‌ می‌گشتم تا هر چه بیشتر در مورد دوران قبل و بعد از بارداری، مامان بودن،شیر دادن، از  نی‌نی مواظبت کردن اطلاعات کسب کنم!

و از همون اولین شب تا خود امشب هیچ شبی‌ نبوده که بدون اینکه ساعت‌ها توی رختخوابم با گوشیم تو سایتها پرسه بزنم و اطلاعات جمع آوری کنم چشم روی هم بگذارم!

از همون شب اول  واست لالایی و قصه خوندن رو شروع کردم ...قصه هایی که وقتی‌ مامانی‌ بچه بود دایی کتاب هاش رو واسش خریده بود! دوست دارم تمومی عاشقونه های دل شیدام رو تو لالایی های ملایم برات نجوا و زمزمه کنم!

 

یه روز عصر که بیرون بودم با مامان بزرگ مهربون، نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و به خوشی‌ بودنت در روح، قلب و جسمم واست چند تیکه لباس خریدیم!

اکثر لباس هارو عزیز انتخاب کرد و همشون کوچکترین سایز رو دارن و البته بهاری هستند چرا که موش موشی مامان ملی‌ قراره تو فصل بهار،همون فصلی که مامان مارال متولد شده به دنیا بیاد و واسه همیشه بهار‌های عمر مامانش رو جاودان کنه!

 

خورشیدک درخشان من!

تو تمام این مدتی‌ که با خبر شدم از بودنت... حتی یک بار...واسه یک ثانیه هم به خودم جرات ندادم که به این فکر کنم دوست دارم جنسیت تو چی‌ باشه! چرا که احساس می‌کنم با این کار مرتکب خطا میشم...چرا که حس می‌کنم کفران نعمت می‌کنم و خدا قهرش میگیره!

واسه من تنها چیزی که مهمه سلامت بودن تو همنفس دقایقم هستش!

لباس هایی که اول دفعه برات گرفتیم جز یکی‌ همشون دخترانه هستند...و تنها دلیل این کار این بود که من به طرز عجیبی‌ حس می‌کردم که تو دختری چون عزیز،خواهراش و دختراش و همچنین، مامان بزرگ پدریت یعنی‌ عمه‌ی خودم مامانش، تمام خواهرها و دختراش جز یکی‌ اولین نینی شون دختر بوده  به خاطر همین احساس می‌کردم تو نی‌نی نازنینم دختر هستی‌!

 اما الان مدتهاست که من اصلا چنین فکری رو نمیکنم و اصلا چنین احساسی‌ رو ندارم!

ایشالا که تو سالم باشی‌...تندرست باشی‌! جنسیتت مهم نیست چونکه دختر و پسر به یک اندازه خوبند و عزیز!

 

با تمام وجودم دوستت دارم

کسی‌ که تک تک نفس هاش رو به عشق تو میکشه

مامان مارال

شنبه ۳۰ اکتبر

۸ آبان...۰۶:۵۹ صبح زیبای هفده هفدگی و شش روزگیت!

دفعهٔ بعد جریان بیشتر شدن هفتهٔ بارداریم رو برات مینویسم!

 





نوشته شده در تاریخ 8 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر

 

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

سه‌شنبه شب سی‌ ام اگوست یعنی‌ هشتم شهریور بود!

من و عزیز ( مامان بزرگت) تو اتوبوس بودیم چون قرار بود بریم شمال شهری که عزیز زندگی میکنه تا کارش رو ردیف کنیم بلکه اونم بیاد و نزدیک من، خاله و دایی جونت زندگی‌ کنه!

از بچگی‌ عاشق این بودم که تو اتوبوس یا ماشین بشینم و ساعت‌ها واسه خودم خلوت کنم بدون اینکه کسی‌ خلوت شیرینم رو به هم بزنه!مسرور از اینکه قرار بود ۱۱ ساعت این خلوت رو داشته باشم به محض اینکه اتوبوس راه افتاد لب تابم رو در آوردم تا مشغول بشم به دیدن سریالهای جراحت، ملکوت، در مسیر زاینده رود و نون و ریحون که به مناسبت ماه مبارک رمضان پخش میشد!

احساس کردم جونم داره بالا میاد!دل‌ و روده و معدم داشتن از تو حلقم میومدن بیرون! اول چیزی که بهش فکر کردم این بود که لابد کتلت هایی رو که قبل از حرکت خورده بودم، یکی‌ از موادش فاسد بوده و مسمومم کرده !جز یک بار اون هم وقتی‌ هفت سالم بود و با عزیز و دایی می‌رفتیم تبریز خونهٔ یکی‌ از خاله هات هرگز حالم بد نشده بود تو اتوبوس!

با دیدن نور مانیتور لب تاپ سرگیجه می‌گرفتم... خاموشش کردم! حتی نمیتونستم آهنگ هم گوش بدم! با شنیدن صدا حالم بد میشد! اونم خاموش کردم و ضمن اینکه یه نایلون سفید کوچیک رو دستم گرفتم سعی‌ کردم چشمام  و رو هم بگذارم و کوچکترین حرکتی‌ نکنم چون کوچکترین حرکت مساوی بود با به حال مرگ در اومدنم!

یهو حالم خیلی‌ بد شد فقط تونستم سرم رو خم کنم پایین و با تموم وجود اوغ بزنم! حالم کمی‌ بهتر شد اما داشتم مثل بید از سرما میلرزیدم! عزیز کلی‌ قربون صدقم رفت و از ناراحتی‌ نزدیک بود گریش بگیره!

کمی‌ نگذشت که گفتم عزیز باگت‌هایی رو که آوردم با کتلت بخوریم بهم بده خالی‌ بخورم... از من انکار از عزیز اصرار که بذار کتلت و مخلفاتش رو هم بذارم آخه چرا باگت خالی‌ می‌خوای بخوری؟ اما من احساس می‌کردم فقط اگه بوی غذا به مشامم برسه می‌میرم از شدت تهوع!

 یهو عزیز برگشت گفت وای مارال بخدا حامله ای...‌ای خدا دخترم حاملست...وای مامان بزرگ شدم!

منم کاملا مطمئن گفتم نخیرم چی‌ چی‌ رو حامله ام؟ من مراقب بودم... تازشم من از این شانسا ندارم...یک در صد هم امکان باردار بودنم وجود نداره! 

اون شب مسیر طولانی ما تا مقصد در حالی‌ گذشت که من نمیتونستم از سر جام جم بخورم... حتی نمیتونستم سرم رو این ور و اونور کنم چون با کوچکترین حرکت حالم دگرگون میشد! از سرما به خودم پیچیدم و خدا خدا کردم تا هر چه زودتر برسیم خونهٔ عزیز!

عصر فردا وقتی‌ با دوستم حرف میزدم گفتم دیشب مسموم شده بودم و حالم بدجوری خراب بود اما من موندم چرا فقط حال من بد شده؟ دوستم گفت من به تو قول میدم تو صد در صد حامله هستی!همین فردا برو آزمایش بده اگه من اشتباه کردم هرچی‌ خواستی‌ بگو...اما میبینی‌ که حامله ای اونوقت باید واسه من یه کادوی قشنگ بگیری!

 

 هرچند من مطمئن بودم این دفعه هم مثل دفعات گذشته تاخیر دارم و وجود دلدردها و درد در ناحیهٔ فوقانی هم مطمئنم کرده بود که هیچ خبری نیست... تصمیم گرفتم تا واسه از نگرانی در آوردن یه نفر! و جواب قطعی دادن‌ به مامان و دوستم که شکی‌ نداشتن به درست بودن حدسشون، بجای خریدن بیبی چک فردا صبح برم آزمایشگاه و آزمایش بدم تا اینجوری خیال همه راحت بشه!

 

چهار شنبه یکم سپتامبر مصادف با دهم شهریور صبح ساعت نه ونیم با عزیز رفتیم مطب دکترش چون وقت دکتر داشت کار عزیز تموم که شد رفتم قسمت آزمایشگاه و بعد از تحویل دادن آنچه که باید! ازم خواستن بیرون منتظر بمونم تا چند دقیقهٔ دیگه جواب رو بگیرم!

 تو اون چند دقیقه هزار فکر و دعا به سراغم اومد!هزاران حس رو تجربه کردم! اضطراب، ترس،شک، دو دلی‌، آرزو، عشق،امید،انتظار،آینده،ناامیدی.

با وجود اینکه می‌ترسیدم اما دعام راستش رو اگه بخوام بگم شنیدن جواب مثبت بود! دعایی که جرات نمیکردم به لبش بیارم! میدونستم اگه نباشی‌ دلم آتیش میگیره اما میدونستم که اگر هم باشی‌ پدرت از شدت عصبانیت دیوانه میشه! تو افکارات خودم غرق بودم که...

 

صدام زدن... رفتم داخل...ساعت ده و پانزده دقیقه بود... با شنیدن: جواب آزمایش مثبته و تبریک میگم منشی‌ احساس کردم دنیا رو بهم بخشیدن! از خوشحالی‌ دست و پام رو گم کرده بودم! ازش خواستم که کتبی‌ واسم بنویسن که باردارم اما گفتش که چون دکتر خانوادگیت تو شمال و مطب ما نیست باید بری پیش دکتر خودت اما  میتونی‌ جواب ازمایش رو با خودت ببری!

تو بودی...تو اومده بودی عزیزم...نفس مامان، کوچولوی مامان، کودک نازنین مامان!

تو اومده بودی... خدا من رو لایق دونسته بود!خدا مثل همیشه دعا و ارزوی دلم رو بر اورده کرده بود! نفس جان تو اومده بودی تا مامان رو از دنیای سیاه و تیرش جدا کنی...تو اومده بودی تا مامان رو به سوی عشق، دلدادگی و امید بکشونی!

کوچولوی قلب و زندگی مامان!

ای آرزوی من!
تو آن همای بخت منی کز دیار دور
پرپر زنان به کلبه ی من پرکشیده ای
بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی
در کلبه ام بمان
در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من
یک آشیان گرم محبت ندیده ای!
با من بمان
با من بمان که من یک عمر بی امید
همراه هر نسیم به گلزار عشق
دنبال یک گل خوشبو شتافتم!
می خواستم گلی که دهد بوی آرزو
اما نیافتم!
شبهای بس دراز
با دیدگان مات
بر مرکب خیال نشستم امیدوار
دنبال یک ستاره فضا را شکافتم
می خواستم ستاره ی امید خویش را!
اما... نیافتم!
بس روزهای تلخ
غمگین و نامراد
همراه موجهای خروشان و بی امان
تا عمق بی کرانه ی دریا شتافتم
شاید بیابم آن گهری را که باختم
اما نیافتم.....
امروز یافتم گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت!
اکنون نشسته مرا روبه رو توئی
آن کس که بود همره باد سحر منم
آن گل که داشت بوی خوش آرزو.... توئی
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان
تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم
همراه موج در دل دریا نمی روم
تک گوهرم توئی که شدی زیب گردنم.....

 

 مامان جان تو تمامی‌ زندگیم همیشه دنبال این بودم که بتونم کسی رو پیدا کنم تا تمامی‌ حرفهای زیبا، عشق تمام نشدنی‌ درون و محبتهای بی‌ دریغ و عاشقانه‌ام رو نثارش کنم! و خداوند تو هدیهٔ بزرگ بهشتیش رو با تمام سخاوت و بزرگیش به من بخشید!

چه کسی‌ سزاوارتر از تو فرزند من که من بتونم وجودم رو تقدیمش کنم، فداش کنم؟ اصلا من چقدر در اشتباه بودم که دنبال کسی‌ می‌گشتم تا عشقم رو تقدیمش کنم! و غافل بودم از اینکه هرگز نخواهم توانست عشق پاک و واقعی وجودم رو به کسی جز تو که پاره تن خود منی ببخشم!

عزیز دل مادر! من دوست داشتن را باور دارم اما با تمام وجودم مطمئنم که در این دنیا جز عشق خداوند به بندگانش و عشق مادر به فرزندش عشق دیگری وجود نداشته و نیز نخواهد داشت!

باور کن در تمام طول عمرم انقدر آرام نبودم، انقدر شاکر و سپاسگزار نبودم! خدا تنها تو را به من هدیه نداد بلکه همراه تو عشق لایتناهی، صبر و شکیبایی بی‌ پایان، امید وافر و دلی‌ پاک و بخشنده عطایم فرمود! موهبت هایی که خداوند لازمه مادر بودن قرار داده است!

نفسم هیچ وقت در زندگیم انقدر خوشبخت نبودم، هیچ وقت در عمرم انقدر آرامش رو حس نکردم! من تا عمر دارم باید شاکر خداوند باشم که تو مکمل وجودم را آرامش وصف نشدنی‌ زندگانی و وجودم را نصیبم فرمود!

 

 

فرشتهٔ بهشتی‌ مادر!

تنها چیزی که می‌دانم این است که تا عمر داشته باشم هرگز قادر نخواهم بود که احساسات و عشق درونم را که نسبت به وجود نازنینت دارم، تحریر کنم! اما به دل‌ عاشق از عشق با شکوه توام قسم، به عظمت پروردگارمان قسم، به تو تک ستاره‌ی پر نور و درخشان شب های‌ تنهاییم قسم که تا آخرین دم از زنده ماندنم در این دنیا تمامی‌ سعی‌ و تلاشم را خواهم کرد تا تو تنها غنچهٔ زیبای باغ قلب و زندگیم‌ هرگز هیچ کمبودی را حس نکنی‌!

جانم را فدا می‌کنم تا تو درد نکشی و غصه را تجربه نکنی‌! کوچولوی من! خودم بعد از خدا همیشه همراه و همدم لحظه به لحظهٔ‌ زندگیت خواهم بود و هیچ چیز جز مرگ قول میدهم که نتواند حائل من و تو باشد!

خودم پیش مرگت خواهم شد! خودم فدای تمام دقایق عمرت خواهم شد!

از خدا با تمامی‌ وجود می‌خواهم که من و تو همنفس دقایقم را تا به ابد در زیر سایهٔ پر مهرش قرار دهد و حتی دمی نیز نگذارد از او دور گردیم! من خودم و ترا در دستان مهربان خداوند سپرده ام! با ایمان به او و سرشار از عشق او و تو که دلیلی‌ برای بیشتر باور داشتن به وجود خداوند برایم گشته ای، قدم در زیباترین سفر عمرم نهاده ام و دوست دارم بدانی چیزی جز عشق به شما، امید به داشتن  شما ره توشهٔ این سفر رویاییم نیست!

 

تصمیم دارم که تمام احساساتم را برایت به یادگار بنویسم تا روزی که بزرگ شدی آن را به صورت کتابی چاپ کنم و به تو هدیه دهم تا  از لا به لای دلنوشته هایم بدانی که مامان مارالت چقدر دیوانه‌وار تو را پرستیده،میپرستد و خواهد پرستید تا به ابد!

 

کسی‌ که جز عشقت کسی‌ و چیزی راه در خانهٔ قلبش ندارد

مامان مارال

 دوشنبه ۲۵ اکتبر

۳ آبان... ۰۴:۱۸ دقیقهٔ صبح اولین روز از پانزدهمین هفتگیت





نوشته شده در تاریخ 3 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نفسم. همنفسم، همه کسم در این دنیا!

تو را به‌ جای همهٔ کسانی‌ که نشناخته‌ام دوست می‌‌دارم... ترا به خاطر عطر نان گرم... برای برفی که آب میشود دوست می‌‌دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می‌‌دارم!

تو را به جای همه کسانی‌ که دوست نداشته‌ام دوست می‌‌دارم... برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت... لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌‌دارم...

 تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌‌دارم... برای پشت کردن به آرزو‌های محال... به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌‌دارم!

 

کوچولوی مامان!

تو را برای دوست داشتن دوست می‌‌دارم... تو را به خاطر دود لاله‌های وحشی... به خاطر گونهٔ زرین آفتاب گردان... برای بنفشی بنفشه‌ها دوست می‌‌دارم...

تو را به جای همه کسانی‌ که ندیده‌ام دوست می‌‌دارم... اندازهٔ قطرات باران...اندازه  ستاره‌های آسمان دوست می‌‌دارم...!

فرشته من، پارهٔ تن مامان!

تو را به اندازهٔ خودت... اندازهٔ آن قلب پاکت دوست می‌‌دارم... تو را به جای همهٔ کسانی‌ که نمی‌‌شناخته ام... دوست می‌‌دارم!

عشق من، تمام هستی‌ من!

تو را به جای همهٔ روزگارانی که نمی‌‌زیسته ام... دوست می‌‌دارم... برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و نخستین گناه... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌‌دارم!

تو را به جای تمام کسانی‌ که دوست نمیدارم... دوست میدارم...! با تمام وجود... تا آخرین نفس...!

 

شنبه 25 سپتامبر.

23.48 شب دوازدهمین هفته و پنح روزگیت

 

 





نوشته شده در تاریخ 3 مهر 89 توسط مارال مامان منتظر

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

مگه میشه بود و باورت نداشت

مگه میشه بود و عاشقت نبود

مگه میشه گفت و‌ ‌غیر  از تو نوشت

مگه میشه خوند و غیر از تو سرود

مگه میشه پا به پای تشنگی

با نگاه تو به دریا نرسم

با تمنای تو راهی شم و باز

به ترانه به تماشا نرسم

با تو شک نمیکنم به بودنم

دل تنگ و دل دریا میبینم

پیش تو کنار تو به عشق تو

مرگ و زندگی و زیبا میبینم

مگه میشه بین مرگ و زندگی

تو بگی و از خودم دل نکنم

تو بخوای و از قفس رها نشم

تو بگی و دل به دریا نزنم

مگه میشه بود و باورت نداشت

مگه میشه بود و عاشقت نبود

 

 

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ 16 شهریور 89 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار