تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

این روزها حس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از وجود تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب هم نام قشنگت بر لبم جاریست

ای جان من،یونای من،من از تو سرشارم

 

بهار من، خوشی‌ و دلخوشی دقایق مامان سلام!

عزیز دلم دیگه تا اومدنت به آغوشم زمان زیادی نمونده!

چند شبه حس و حال عجیبی‌ دارم!یه حس خیلی‌ عجیب که اصلا نمیدونم چجوری باید بازگوش کنم!

انگار هنوز باورم نشده تو از منی‌،با منی‌،مال منی‌!باورم نشده که مادر شدم!

وقتی‌ فکر می‌کنم قراره فرشته ای رو در آغوش بکشم که از خون خودمه،خدا به من بخشیدتش دلم می‌خواد گریه کنم!

تو دنیای ناباوری به سر میبرم!همش به مامانم میگم دلم می‌خواد گریه کنم و در جواب چراهاش میگم که آخه من باورم نمی‌شه یونا پسر منه، بچهٔ منه،جگر گوشه منه و من مادرشم!

از ناباوری این همه خوشبخت بودن!از این همه لطف و محبت قادر مطلق،خدای خوبیها خدای عظمت و بخشش این روزا حالم غیر قابل وصفه!

 

واسم سخته باور اینکه اونی که قراره جلو چشمم بزرگ شه،رشد کنه،قد بکشه!اونی که من محتاجشم،بهش نیاز دارم پسرمه!

باورش سخته چرا که هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد می‌تونم خوشبختی‌ رو با تمام وجود،تو تک تک سلول هام،یک به یک نفس هایی که از عشق و به عشق خودت میکشم تو ثانیه به ثانیه این زندگی خیالی و سرشار از لطف و برکت احساس کنم!

 

یونا جان!

همش به این فکر می‌کنم که اولین ثانیه ای که می بینمت چه حالی‌ بهم دست میده؟چجوری ابراز احساسات می‌کنم؟

می‌دونم که چشمهای منتظرم که عاشقانه ترین و زیباترین انتظار عمرشون رو در انتظار دیدن تو کشیدن،بی‌شک بی‌ امان اشک شوق و خوشحالی میبارونن!

 

وقتی‌ فکر می‌کنم که تو لحظاتی که گریه میکنی‌ آغوش مامان رو به همه جا و همه کس ترجیح میدی و تو بغل خودم فقط آروم میگیری...وقتی‌ فکر می‌کنم به نگاهات...خنده هات...گریه کردن‌ها و بغض کردن هات...آروم آروم پا گرفتن هات...واسه اول بار مامان گفتن هات....همهٔ اینا دیوونم می‌کنن و انقدر این لذت شیرین و توصیف نشدنیه که من دوست دارم بشینم فقط گریه کنم با یاد این لحظات ناب و زیبا!

 

خیلی‌ دیگه واسم سخته که تو خیابون تو لحظاتی که مست یادت هستم جلو تبسم و خنده‌های ناخود آگاهم رو بگیرم!احساس می‌کنم رو پاهام بند نیستم،پرواز می‌کنم تو اوج اسمونها!

 

حالا که دیگه هوا بهاری و نسبتا گرم شده،با پوشیدن لباسهای کمتر و کاپشن های نازک تر و باز کاملا معلومه که یه نی‌نی کوچولو تو دلم جا خوش کرده و همه می‌فهمند که نی‌نی دارم!

و نمیدونی‌ که من با چه غروری با قدمهای محکم،گردن بر افراشته،صورتی‌ خندان،و غروری بی‌ پایان چجوری سبکبال و عاشقونه شونه به شونه عزیز تو خیابونها قدم میزنم!

 

 

میدونی‌ پسرم!

من به خاطر بچهٔ آخر،ته تغاری خانواده بودنم از همون دوران بچگی‌ خیلی‌ نازپرورده بودم و هستم.همهٔ اهل خونه از همه لحاظ بهم رسیدن و هیچوقت هیچ کمبودی رو نه از لحاظ عاطفی،معنوی،مادی و یا هر چیز دیگه‌ای حس نکردم خدا رو شکر!

به همین دلیل همیشه همهٔ اهل خونه سعی‌ کردن دل و روح من رو شاد و خندان نگه دارن و حتی از خیلی‌ لحاظ خیلی‌ لوس بارم آوردن!

الان هم که خودم مادرم و صاحب بچهٔ عزیز و دردانه‌ای مثل تو! طوری باهام رفتار می‌شه که فراموش می‌کنم دیگه خانم شدم،مادرم و به زودی بیست و سه سالمه!

 

اینا رو گفتم که بگم من تو عمرم روزا و لحظات شاد و قشنگ زیاد داشتم و هیچ کمبودی رو هرگز حس نکردم اما زیباترین،خوش ترین،رویایی ترین و لذتبخش ترین دورانی رو که تا به حال تجربه کردم دوران شیرین بارداری و حاملگیم بوده!

جدا از اینکه خدا رو شکر هیچ سختی و ناراحتی‌ نداشتم،خیلی‌ تو این شش ماه با تو بودن از روزی که فهمیدم دو ماهه باردار هستم بهم خوش گذشته و عشق و خوشی‌ دو برابری رو کردم!

تمام کارهایی که دلم خواسته انجام دادم.از جمله اینکه همون اوایل حاملگی‌ دوست داشتم کلاس یوگا مخصوصا مامانهای باردار برم که خاله تاتاو مهربون اسمم رو نوشت و رفتم!

کوچکترین خوراکی که هوس کردم رو بلفور واسم مهیا شده!

هزار برابر گذشته نازم کشیده شده و لوسم کردن!

حتی یه کیسهٔ خرید نیم کیلوئی رو عزیز نگذاشته دستم بگیرم و حالا که هشت ماهه تو رو تو وجودم میپرورونم و  دیگه خم و راست شدن خیلی واسم سخت شده،وقتی‌ چیزی از دستم میفته حتی اگه دفعات زیادی هم این اتفاق بیفته عزیز چه خونه چه بیرون خودش خم میشه و نمیذاره من خم بشم که مبادا بهم فشار بیاد!

 سیسمونیت که فقط خرده ریزه هاش مونده رو با دل خودم،به سلیقه فقط و فقط خودم بهترین جنس ها و خوشگلترین هاش رو  برات خریدم!

 همهٔ اهل خانواده نهایت تلاششون رو کردن که من کوچکترین ناراحتی‌ رو احساس نکنم!

خلاصه که این دوران خیلی‌ شیرین و هرگز از یاد و خاطره فراموش نشدنی‌ هستش برام و حالا که تو آخرین ماه تو رو در بطن داشتن به سر میبرم راستش دلم میگیره که به زودی دیگه نمیتونم تکون خوردن‌هات رو تو شیکمم از رو پیرهنم حس کنم.وقتی‌ دست رو شیکمم میکشم پاهای ناز و کوشولوت تو دستم بیاد،با تکون خوردن های دوست داشتنیت قلب منم تکون بخوره و به لرزه در بیاد!سکسکه کردن‌های نازت رو احساس کنم!

وقتی‌ یهو یادم میفته تو ،تو شکممی و من حامل یه فرشته بس عزیز به تمامی‌ جاهایی که میرم دیگه نیستم به زودی واقعا بدجوری دلم میگیره،آخه تو که نمیدونی‌ چقدر قشنگه تپیدن دو قلب در یک بدن!

 

اما از یه طرف دیگه هم بی‌ صبرانه منتظرم ببینمت.تو دنیای بیرون از تنم حست کنم!با بند بند انگشتهام ناز و احساست کنم! سنگینی‌ بدنت و رو تنم،تو دستام،نفسهای گرمت و رو پوستم احساس کنم!

بشینم کنارت و وقتی‌ تو خواب ناز فرو رفتی‌ با چشم دل‌ نگات کنم و نازت کنم! بی قرارم ببینم چهره‌ ماهت به کی‌ رفته،چه شکلی‌ هستی‌!

 

مطمئنم که وقتی‌ هم به دنیا میای خوشی هامون صد هزار برابر و لحظات شیرین،دلخواه و به یاد ماندنی فزون تر و روز افزونتر از قبل میشه!

 

 ماهی طلایی کوچولوی من!

روز جمعه با مامان بزرگ رفته بودیم پیش ماما!

هزار مرتبه شکر همه چیز مثل همیشه خوب بود! تو هفتهٔ سی‌ و پنجم و دو روزگی کاملا سرت وارد لگن شده بود و آماده قرار گرفتی‌ واسهٔ به دنیا اومدن!

الان چند شبه که دقیقا پاهات رو تو گودی سمت راست کمرم احساس می‌کنم،دقیقا پات تو کمر مامانیه و من هر بار کلی‌ میخندم وقتی‌ اینجوری حسّت میکنم!

با شنیدن این خبر خیلی‌ خوشحال شدم،چون گاهی می‌ترسیدم که خدایی نکرده اگه با سر قرار نگیری چیکار باید کرد؟هر چند قول دادی به موقع به دنیا بیای،چون خاله تاتاو همراه عزیز حتما باید با ما باشن تو اتاق زایمان تو زایشگاه! (الان که اینو نوشتم عطسه کردم،و صبر اومد! صبر میکنی‌ دیگه،مگه نه ملوسک؟)

 

کلی‌ با ماما مثل همیشه حرف زدیم.ازش لیست وسایل مورد نیاز روز زایمان رو گرفتم و قرار شده هفتم آپریل همراه مامان هایی که واسه اولین بار زایمان می‌کنن جمع بشیم تا با محیط و شرایط و زایمان آشنایی بیشتری پیدا کنیم!

هر چند مامانی دو جای مختلف کلاس آموزش زایمان و دوران شیردهی رفته اما این دفعه خیلی‌ مهمتره چون مامان قراره تو رو تو زایشگاه خصوصی داخل آب به دنیا بیاره و اکثر چیزایی که تو کلاسهای دیگه شنیدم مختص به بیمارستان و زایمان طبیعی‌ با اپیدورال و روشهای مختلف تسکین درد زایمان بوده و در مورد یه سری نکات آموزش داده شده که چندان به درد روش زایمان من نمیخوره!

 

پنجم آپریل هم که دوباره میرم پیش ماما تا از تو بگیم و شرایط خودم و خودت چک بشه!

ششم هم میرم پیش خانم دکتر ایرانیم که بهترین دکتریه که می‌شه پیدا کرد!تا در مورد روز زایمان و احساساتم حرف بزنیم با هم دیگه!

 

میبینی‌ مامانیت چقدر دوست داره همیشه همه ‌جا از تو و با تو بودن حرف بزنه؟

آخه تودلی نازنین من!

لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه !
در تمام روز ،
در تمام شب ،
در تمام هفته ،
در تمام ماه ،
در فضای خانه، کوچه  ،راه
در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ،
در خطوط در هم کتاب ،
در دیار نیلگون خواب !


ای نوازش تو بهترین امید زیستن !
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام!

 

بخدا یونایم گاهی احساس می‌کنم قلبم،روحم تحمل این همه احساس و خوشی‌ رو نداره!احساس می‌کنم دلم می‌خواد بترکه از این همه زیبایی که تو عمق جانم محسوسه!

تو خونه همش میام میرم لباسات رو بوس می‌کنم بو می‌کنم با صدای بلند جلو چشم همه باهات حرف میزنم و میگم لباس هاش اینجوری دیوونم می‌کنن،پس وقتی‌ خودش رو بغل کنم چه حسی دارم خدای من؟

از خدا می‌خوام این حس ناب مادری رو از من نگیره!ازش می‌خوام که این خوشبختی‌ روز افزون رو ازم دریغ نکنه!

 

چند روز پیش یه دفتر خاطرات خیلی‌ خوشگل خریدم.میخوام تو قسمت اولش از احساسات دوران حاملگی‌ بنویسم و بقیه‌اش رو پر از عکسهای خوشگلی‌ که شبا با وسواس خاص رنگ کردم پر کنم و واست یه عالمه لالائی بنویسم تا که شب‌ها برات بخونم و نگهش دارم وقتی‌ بزرگ شدی ببینی‌ و بدونی مامانت چه احساس‌هایی که واسه تو کعبهٔ آمالش نداشته!

 

به مامان قول بده حسابی‌ مراقب خودت باشی‌ تا روز قشنگ و رویایی میلادت!از خدا بخواه که به مامان آرامش بده چون من مطمئن نیستم بتونم این همه احساس قشنگ رو تاب بیارم تو درونم!

 

یونا جانم!چشمام،نفسام،وجودم،جوونیم،زندگیم، همه دنیام فدات بشن!

بدون که عاشقانه در انتظار دیدنت هستم و هرگز یادت نره برتر از همه چیز و بیشتر از همه کس در این دنیا خاطرت رو میخوام و دوستت دارم!

تو جوانی منی‌،خاطرات خوش جوانی مامانی‌ تو عزیزم!من خودم و وجودم رو هم فقط به خاطر تو،با تو و در کنار تو دوست دارم!

 

بزرگمرد کوچولوی زندگیم!

در سایهٔ وجود تو

بر پا شده این جوانی من

باشد به فدای یک نگاهت

عمر من و زندگانی‌ من!

 

سرسپرده و دل‌ سپردهٔ جاوید تو

مامان مارال

سه شنبه...بیست و نهم مارچ

نهم فروردین...۲۲:۴۵ ...۶+۳۵ هفتگیت

 

(جونم فدای این تکون‌هایی که الان در حین نوشتن داری می‌خوری!خوب حق دارم بهت بگم ماهی‌ کوچولوی مامان،حق دارم بهت بگم وروجک مهربون و خوردنی مامانی!)





نوشته شده در تاریخ 9 فروردین 90 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار