تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

 

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

سه‌شنبه شب سی‌ ام اگوست یعنی‌ هشتم شهریور بود!

من و عزیز ( مامان بزرگت) تو اتوبوس بودیم چون قرار بود بریم شمال شهری که عزیز زندگی میکنه تا کارش رو ردیف کنیم بلکه اونم بیاد و نزدیک من، خاله و دایی جونت زندگی‌ کنه!

از بچگی‌ عاشق این بودم که تو اتوبوس یا ماشین بشینم و ساعت‌ها واسه خودم خلوت کنم بدون اینکه کسی‌ خلوت شیرینم رو به هم بزنه!مسرور از اینکه قرار بود ۱۱ ساعت این خلوت رو داشته باشم به محض اینکه اتوبوس راه افتاد لب تابم رو در آوردم تا مشغول بشم به دیدن سریالهای جراحت، ملکوت، در مسیر زاینده رود و نون و ریحون که به مناسبت ماه مبارک رمضان پخش میشد!

احساس کردم جونم داره بالا میاد!دل‌ و روده و معدم داشتن از تو حلقم میومدن بیرون! اول چیزی که بهش فکر کردم این بود که لابد کتلت هایی رو که قبل از حرکت خورده بودم، یکی‌ از موادش فاسد بوده و مسمومم کرده !جز یک بار اون هم وقتی‌ هفت سالم بود و با عزیز و دایی می‌رفتیم تبریز خونهٔ یکی‌ از خاله هات هرگز حالم بد نشده بود تو اتوبوس!

با دیدن نور مانیتور لب تاپ سرگیجه می‌گرفتم... خاموشش کردم! حتی نمیتونستم آهنگ هم گوش بدم! با شنیدن صدا حالم بد میشد! اونم خاموش کردم و ضمن اینکه یه نایلون سفید کوچیک رو دستم گرفتم سعی‌ کردم چشمام  و رو هم بگذارم و کوچکترین حرکتی‌ نکنم چون کوچکترین حرکت مساوی بود با به حال مرگ در اومدنم!

یهو حالم خیلی‌ بد شد فقط تونستم سرم رو خم کنم پایین و با تموم وجود اوغ بزنم! حالم کمی‌ بهتر شد اما داشتم مثل بید از سرما میلرزیدم! عزیز کلی‌ قربون صدقم رفت و از ناراحتی‌ نزدیک بود گریش بگیره!

کمی‌ نگذشت که گفتم عزیز باگت‌هایی رو که آوردم با کتلت بخوریم بهم بده خالی‌ بخورم... از من انکار از عزیز اصرار که بذار کتلت و مخلفاتش رو هم بذارم آخه چرا باگت خالی‌ می‌خوای بخوری؟ اما من احساس می‌کردم فقط اگه بوی غذا به مشامم برسه می‌میرم از شدت تهوع!

 یهو عزیز برگشت گفت وای مارال بخدا حامله ای...‌ای خدا دخترم حاملست...وای مامان بزرگ شدم!

منم کاملا مطمئن گفتم نخیرم چی‌ چی‌ رو حامله ام؟ من مراقب بودم... تازشم من از این شانسا ندارم...یک در صد هم امکان باردار بودنم وجود نداره! 

اون شب مسیر طولانی ما تا مقصد در حالی‌ گذشت که من نمیتونستم از سر جام جم بخورم... حتی نمیتونستم سرم رو این ور و اونور کنم چون با کوچکترین حرکت حالم دگرگون میشد! از سرما به خودم پیچیدم و خدا خدا کردم تا هر چه زودتر برسیم خونهٔ عزیز!

عصر فردا وقتی‌ با دوستم حرف میزدم گفتم دیشب مسموم شده بودم و حالم بدجوری خراب بود اما من موندم چرا فقط حال من بد شده؟ دوستم گفت من به تو قول میدم تو صد در صد حامله هستی!همین فردا برو آزمایش بده اگه من اشتباه کردم هرچی‌ خواستی‌ بگو...اما میبینی‌ که حامله ای اونوقت باید واسه من یه کادوی قشنگ بگیری!

 

 هرچند من مطمئن بودم این دفعه هم مثل دفعات گذشته تاخیر دارم و وجود دلدردها و درد در ناحیهٔ فوقانی هم مطمئنم کرده بود که هیچ خبری نیست... تصمیم گرفتم تا واسه از نگرانی در آوردن یه نفر! و جواب قطعی دادن‌ به مامان و دوستم که شکی‌ نداشتن به درست بودن حدسشون، بجای خریدن بیبی چک فردا صبح برم آزمایشگاه و آزمایش بدم تا اینجوری خیال همه راحت بشه!

 

چهار شنبه یکم سپتامبر مصادف با دهم شهریور صبح ساعت نه ونیم با عزیز رفتیم مطب دکترش چون وقت دکتر داشت کار عزیز تموم که شد رفتم قسمت آزمایشگاه و بعد از تحویل دادن آنچه که باید! ازم خواستن بیرون منتظر بمونم تا چند دقیقهٔ دیگه جواب رو بگیرم!

 تو اون چند دقیقه هزار فکر و دعا به سراغم اومد!هزاران حس رو تجربه کردم! اضطراب، ترس،شک، دو دلی‌، آرزو، عشق،امید،انتظار،آینده،ناامیدی.

با وجود اینکه می‌ترسیدم اما دعام راستش رو اگه بخوام بگم شنیدن جواب مثبت بود! دعایی که جرات نمیکردم به لبش بیارم! میدونستم اگه نباشی‌ دلم آتیش میگیره اما میدونستم که اگر هم باشی‌ پدرت از شدت عصبانیت دیوانه میشه! تو افکارات خودم غرق بودم که...

 

صدام زدن... رفتم داخل...ساعت ده و پانزده دقیقه بود... با شنیدن: جواب آزمایش مثبته و تبریک میگم منشی‌ احساس کردم دنیا رو بهم بخشیدن! از خوشحالی‌ دست و پام رو گم کرده بودم! ازش خواستم که کتبی‌ واسم بنویسن که باردارم اما گفتش که چون دکتر خانوادگیت تو شمال و مطب ما نیست باید بری پیش دکتر خودت اما  میتونی‌ جواب ازمایش رو با خودت ببری!

تو بودی...تو اومده بودی عزیزم...نفس مامان، کوچولوی مامان، کودک نازنین مامان!

تو اومده بودی... خدا من رو لایق دونسته بود!خدا مثل همیشه دعا و ارزوی دلم رو بر اورده کرده بود! نفس جان تو اومده بودی تا مامان رو از دنیای سیاه و تیرش جدا کنی...تو اومده بودی تا مامان رو به سوی عشق، دلدادگی و امید بکشونی!

کوچولوی قلب و زندگی مامان!

ای آرزوی من!
تو آن همای بخت منی کز دیار دور
پرپر زنان به کلبه ی من پرکشیده ای
بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی
در کلبه ام بمان
در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من
یک آشیان گرم محبت ندیده ای!
با من بمان
با من بمان که من یک عمر بی امید
همراه هر نسیم به گلزار عشق
دنبال یک گل خوشبو شتافتم!
می خواستم گلی که دهد بوی آرزو
اما نیافتم!
شبهای بس دراز
با دیدگان مات
بر مرکب خیال نشستم امیدوار
دنبال یک ستاره فضا را شکافتم
می خواستم ستاره ی امید خویش را!
اما... نیافتم!
بس روزهای تلخ
غمگین و نامراد
همراه موجهای خروشان و بی امان
تا عمق بی کرانه ی دریا شتافتم
شاید بیابم آن گهری را که باختم
اما نیافتم.....
امروز یافتم گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت!
اکنون نشسته مرا روبه رو توئی
آن کس که بود همره باد سحر منم
آن گل که داشت بوی خوش آرزو.... توئی
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان
تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم
همراه موج در دل دریا نمی روم
تک گوهرم توئی که شدی زیب گردنم.....

 

 مامان جان تو تمامی‌ زندگیم همیشه دنبال این بودم که بتونم کسی رو پیدا کنم تا تمامی‌ حرفهای زیبا، عشق تمام نشدنی‌ درون و محبتهای بی‌ دریغ و عاشقانه‌ام رو نثارش کنم! و خداوند تو هدیهٔ بزرگ بهشتیش رو با تمام سخاوت و بزرگیش به من بخشید!

چه کسی‌ سزاوارتر از تو فرزند من که من بتونم وجودم رو تقدیمش کنم، فداش کنم؟ اصلا من چقدر در اشتباه بودم که دنبال کسی‌ می‌گشتم تا عشقم رو تقدیمش کنم! و غافل بودم از اینکه هرگز نخواهم توانست عشق پاک و واقعی وجودم رو به کسی جز تو که پاره تن خود منی ببخشم!

عزیز دل مادر! من دوست داشتن را باور دارم اما با تمام وجودم مطمئنم که در این دنیا جز عشق خداوند به بندگانش و عشق مادر به فرزندش عشق دیگری وجود نداشته و نیز نخواهد داشت!

باور کن در تمام طول عمرم انقدر آرام نبودم، انقدر شاکر و سپاسگزار نبودم! خدا تنها تو را به من هدیه نداد بلکه همراه تو عشق لایتناهی، صبر و شکیبایی بی‌ پایان، امید وافر و دلی‌ پاک و بخشنده عطایم فرمود! موهبت هایی که خداوند لازمه مادر بودن قرار داده است!

نفسم هیچ وقت در زندگیم انقدر خوشبخت نبودم، هیچ وقت در عمرم انقدر آرامش رو حس نکردم! من تا عمر دارم باید شاکر خداوند باشم که تو مکمل وجودم را آرامش وصف نشدنی‌ زندگانی و وجودم را نصیبم فرمود!

 

 

فرشتهٔ بهشتی‌ مادر!

تنها چیزی که می‌دانم این است که تا عمر داشته باشم هرگز قادر نخواهم بود که احساسات و عشق درونم را که نسبت به وجود نازنینت دارم، تحریر کنم! اما به دل‌ عاشق از عشق با شکوه توام قسم، به عظمت پروردگارمان قسم، به تو تک ستاره‌ی پر نور و درخشان شب های‌ تنهاییم قسم که تا آخرین دم از زنده ماندنم در این دنیا تمامی‌ سعی‌ و تلاشم را خواهم کرد تا تو تنها غنچهٔ زیبای باغ قلب و زندگیم‌ هرگز هیچ کمبودی را حس نکنی‌!

جانم را فدا می‌کنم تا تو درد نکشی و غصه را تجربه نکنی‌! کوچولوی من! خودم بعد از خدا همیشه همراه و همدم لحظه به لحظهٔ‌ زندگیت خواهم بود و هیچ چیز جز مرگ قول میدهم که نتواند حائل من و تو باشد!

خودم پیش مرگت خواهم شد! خودم فدای تمام دقایق عمرت خواهم شد!

از خدا با تمامی‌ وجود می‌خواهم که من و تو همنفس دقایقم را تا به ابد در زیر سایهٔ پر مهرش قرار دهد و حتی دمی نیز نگذارد از او دور گردیم! من خودم و ترا در دستان مهربان خداوند سپرده ام! با ایمان به او و سرشار از عشق او و تو که دلیلی‌ برای بیشتر باور داشتن به وجود خداوند برایم گشته ای، قدم در زیباترین سفر عمرم نهاده ام و دوست دارم بدانی چیزی جز عشق به شما، امید به داشتن  شما ره توشهٔ این سفر رویاییم نیست!

 

تصمیم دارم که تمام احساساتم را برایت به یادگار بنویسم تا روزی که بزرگ شدی آن را به صورت کتابی چاپ کنم و به تو هدیه دهم تا  از لا به لای دلنوشته هایم بدانی که مامان مارالت چقدر دیوانه‌وار تو را پرستیده،میپرستد و خواهد پرستید تا به ابد!

 

کسی‌ که جز عشقت کسی‌ و چیزی راه در خانهٔ قلبش ندارد

مامان مارال

 دوشنبه ۲۵ اکتبر

۳ آبان... ۰۴:۱۸ دقیقهٔ صبح اولین روز از پانزدهمین هفتگیت





نوشته شده در تاریخ 3 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار