تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

کوچولوی دوست داشتنی من!

طنین گام تو در لحظه های آمدن تو
صدای جوشش خون است در سکوت رگ من
ای همیشه عزیز! ای همیشه از همه بهتر!
تو از کدام تباری؟
اگر ز نسل شبم من ٬ تو از سلاله ی صبحی...
وگر ز پشت خزانم تو از نژاد بهاری!
چه می شد ار به تو پیوند می زدم شب خود را
که تا سپیده ی من بردمد از پیرهن تو!
چه می شد ار به بهار تو می رسید خزانم
که تا درخت گل بروید از چمن تو؟
و ما پیوند خوردیم نفسم! پیوندی جاودانه!

 

نفس مامان!

اون روز با شنیدن قشنگترین خبر زندگیم فوری به باباییت، یکی‌ از خاله‌هات که تو ایران هستش، دوستم و خاله تاتاوت خبر دادم تلفنی! عزیز هم به داییت خبر داد!

عکس العمل هر کدومشون متفاوت بود... من غرق در شادی و لذت بودم اما باز تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم اشک ریختن بود...اشکهایی که هر چند از شوق خوشبخت شدن بودن اما توام بودن با درد که از چشم ها و دلم بیرون میریختن!

معمولا مامان‌ها تا سه ماهگی نی‌نی صبر می‌کنن بعدا به اطرافیان و دیگران خبر مادر شدنشون رو میدن!

 اما ...

من نه می‌تونستم و نه می‌خواستم که صبر کنم! این زیباترین خبر و خوشی دنیام رو باید با همه تقسیم می‌کردم هر چه زودتر!

با وجود اینکه مامان باباها تا ۳ ماه اول به کسی‌ خبر نمیدن چون احتمال زبونم لال سقط جنین وجود داره... با وجود اینکه من و بابات نسبت نزدیک فامیلی داریم...و تو زبونم لال چشمم کور ممکن بود اشکالات ژنتیکی داشته باشی‌... و با وجود خیلی‌ اما های دیگر من مطمئن بودم...

عزیز دردونهٔ مامان!

 من مطمئن بودم دلم روشن بود به اینکه خدا بدون حکمت تو رو به من نبخشیده بود...تمام وجودم حس میکرد که تو سالم سالم هستی‌...رشد میکنی‌ و سالم و قوی به آغوشم که محتاج حس گرمای ناب وجودت هست میای...

من شکی نداشتم و ندارم که آمدن تو حکمت و خواست خدا بوده...خودش خواست که تو رو به من ببخشه... خودش خواست که با وجود تو عشق و ایمان رو با تک تک سلول های من اشنا کنه!خدا خودش خواست تو که غایت و نهایت آرزوهام هستی‌ رو بهم ببخشه تا با وجودت سراسر دنیام رو رنگ خوشبختی‌ بزنه!

تا بفهمم خدا و عظمتش که میگن  یعنی‌ چی‌...تا بفهمم رحمت و نعمت خداوندگاری چی‌ هستش! تا بفهمم زندگی‌ یعنی‌ چی‌...شادی یعنی‌ چی‌...تا بفهمم من در اشتباه بودم که روز‌های زندگیم رو الکی‌ غمگین به سر برده بودم تو تمام عمرم!

 

تو بزرگترین سرمایهٔ زندگی‌ من هستی‌ کوچولوی من! تو بزرگترین افتخار زندگی‌ من هستی‌ و دوست دارم بدونی که مامانت هرگز تو عمرش تا این حد خوشبخت،امیدوار،خوش بین،سالم و تندرست نبوده!

دوست دارم بدونی که زیباترین واژه ای که می‌تونه تمامی‌ وجودم رو آکنده از عشق و سرور کنه فکر کردن به واژه مادر و مامان بودن هستش!وقتی‌ با تو پاره تنم آروم آروم حرف میزنم و بهت میگم مامانی‌...سرمست میشم از اینکه من هم مورد لطف خدا قرار گرفتم و این حس ناب رو تجربه کردم!

 

از یکم تا نهم سپتامبر که قرار بود ما شمال باشیم قلب و و دلم آرام و قرار نداشت چون دوست داشتم هرچه زودتر برگردم و برم پیش دکتر خانوادگیم تا با خبرش کنم از این زیباترین اتفاق دقایقم!هرچند میدونستم که در اصل مامان‌های باردار باید بین هفتهٔ هشتم و دوازدهم بارداریشون مراجعه کنن به پزشک برای انجام دادن اولین کنترل و ازمایشات دوران حاملگی!‌

اما خوب مگه من می‌تونستم صبر کنم و دندون رو جیگر بگذارم؟

 نمیتونستم تا هشت روز منتظر بمونم به خاطر همین فرداش دوم سپتامبر، ساعت ده دقیقه مونده به هفت شب با عزیز رفتیم از داروخانه از اون بیبی چک هایی که نشون میده تو هفتهٔ چندم بارداری هستی‌ گرفتیم!

 

نفسم انقدر باور داشتن گوهر گرانبهایی مثل تو واسم غیر قابل باور بود و هست...که از همون اولین لحظه تا به الانش هر دفعه که می‌خوام تو رو ببینم،یا چکاپ برم میترسم از اینکه من بیدار بشم و بفهمم داشتن تو فقط یک رویای زیبا بوده و بس!

اون روز هم با یه عالمه عشق توام با ترس  تست بیبی چک رو گذاشتم!

بیبی چک +۳ رو نشون داد و این یعنی‌ اینکه من بیشتر از ۵ هفته از دوران بارداری رو طی‌ کرده بودم...و تو دردونهٔ من ۶ هفتت بود! البته من خیلی‌ مطمئن نبودم چون به احتمال خیلی‌ زیاد نه هفته بود که تو دل‌ و قلب مامانی‌ خودت رو جا کرده بودی!

 

عروسک مامان! هرگز نمیتونی‌ بدونی چقدر از حس کردن تو توی وجودم به خودم میبالم...هرگز نمیتونی‌ بدونی که چقدر با وجودت به من عشق بخشیدی!

تمام اون مدتی‌ رو که شمال بودم با عزیز روز‌ها تو مغازه هایی که سیسمونی نی‌نی میفروختن میگشتیم و با دیدن هر چیزی هزار دفعه قربون صدقت می‌رفتیم...نذر کردم که واسه سلامت بودن و سالم به دنیا اومدنت روزی هزار تا صلوات و هزار تا  لا اله الا اللـه به درگاه خداوند بفرستم!

می‌دونم که خودت فهمیدی که چه‌جوری عزیز با اشتیاق ازم خواست همراهیم کنه...می‌دونم فهمیدی که وقتی‌ با عزیز بیرون بودیم قرار میذاشتیم که تا رسیدن به مقصدمون بجای حرف زدن صلوات‌های نذریمون رو واسه تو گل همیشه بهار عمرم بفرستیم...و نمیدونی‌ من چه حسی پیدا می‌کردم وقتی‌ که ناگهانی میدیدم عزیز لبهاش آروم آروم دارن تکون میخورن و غرق دعا هستند!

شب ها تو سایتهای ماما‌ها و انواع و اقسام سایتهای دیگه با ذوق و شوقی وصف ناشدنی‌ می‌گشتم تا هر چه بیشتر در مورد دوران قبل و بعد از بارداری، مامان بودن،شیر دادن، از  نی‌نی مواظبت کردن اطلاعات کسب کنم!

و از همون اولین شب تا خود امشب هیچ شبی‌ نبوده که بدون اینکه ساعت‌ها توی رختخوابم با گوشیم تو سایتها پرسه بزنم و اطلاعات جمع آوری کنم چشم روی هم بگذارم!

از همون شب اول  واست لالایی و قصه خوندن رو شروع کردم ...قصه هایی که وقتی‌ مامانی‌ بچه بود دایی کتاب هاش رو واسش خریده بود! دوست دارم تمومی عاشقونه های دل شیدام رو تو لالایی های ملایم برات نجوا و زمزمه کنم!

 

یه روز عصر که بیرون بودم با مامان بزرگ مهربون، نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و به خوشی‌ بودنت در روح، قلب و جسمم واست چند تیکه لباس خریدیم!

اکثر لباس هارو عزیز انتخاب کرد و همشون کوچکترین سایز رو دارن و البته بهاری هستند چرا که موش موشی مامان ملی‌ قراره تو فصل بهار،همون فصلی که مامان مارال متولد شده به دنیا بیاد و واسه همیشه بهار‌های عمر مامانش رو جاودان کنه!

 

خورشیدک درخشان من!

تو تمام این مدتی‌ که با خبر شدم از بودنت... حتی یک بار...واسه یک ثانیه هم به خودم جرات ندادم که به این فکر کنم دوست دارم جنسیت تو چی‌ باشه! چرا که احساس می‌کنم با این کار مرتکب خطا میشم...چرا که حس می‌کنم کفران نعمت می‌کنم و خدا قهرش میگیره!

واسه من تنها چیزی که مهمه سلامت بودن تو همنفس دقایقم هستش!

لباس هایی که اول دفعه برات گرفتیم جز یکی‌ همشون دخترانه هستند...و تنها دلیل این کار این بود که من به طرز عجیبی‌ حس می‌کردم که تو دختری چون عزیز،خواهراش و دختراش و همچنین، مامان بزرگ پدریت یعنی‌ عمه‌ی خودم مامانش، تمام خواهرها و دختراش جز یکی‌ اولین نینی شون دختر بوده  به خاطر همین احساس می‌کردم تو نی‌نی نازنینم دختر هستی‌!

 اما الان مدتهاست که من اصلا چنین فکری رو نمیکنم و اصلا چنین احساسی‌ رو ندارم!

ایشالا که تو سالم باشی‌...تندرست باشی‌! جنسیتت مهم نیست چونکه دختر و پسر به یک اندازه خوبند و عزیز!

 

با تمام وجودم دوستت دارم

کسی‌ که تک تک نفس هاش رو به عشق تو میکشه

مامان مارال

شنبه ۳۰ اکتبر

۸ آبان...۰۶:۵۹ صبح زیبای هفده هفدگی و شش روزگیت!

دفعهٔ بعد جریان بیشتر شدن هفتهٔ بارداریم رو برات مینویسم!

 





نوشته شده در تاریخ 8 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار