تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت
در جستجوی مرحم راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرحم مراد من بود کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی
در جسم خالی من روح کلام عشقی

ای که همه شفائی در عین بی ریائی
پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربائی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند

ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد
من زورقی شکسته م اما هنوز طلائی
طوفان حریف من نیست!!! وقتی تو ناخدائی!!!

بالاتر از شفائی از هر چه بد رهائی
ای شکل تازه عشق تو هدیه خدائی
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن

ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد

 

از دیروز تا به حال بارها و بارها این شعر رو که گوگوش خونده تو یکی‌ از آهنگ هاش،با خودم زمزمه کردم!قبلا هم خیلی‌ زیاد این  آهنگ واقعا با معنی رو گوش داده بودم اما تا دیروز اونجوری که تک تک کلمات رو حس کردم با تمام وجود،حس نکرده بودم!احساس می‌کنم که دونه به دونه حرفهایی که تو قلبم هست نسبت به عشق من و تو نفس خوشگلم وصف شده تو این شعر!

سرخورده بودم و زخمی...مرهم رو از خدا خواسته بودم اما غافل بودم که خداوند چند ماهه تو شکل تازه عشق که سر اغاز تمام خوشبختی هستی رو تو وجودم گذاشته!

این اولین آهنگی هستش که من دوست دارم وقتی‌ بزرگ شدی برات بگذارمش و با همدیگه گوشش بدیم!

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

قبل برگشتن از شمال پیش منشی دکتر وقت گرفتم و خبر دادم که یک نینی کوشولو تو دلم جا خوش کرده!

عصر پنجشنبه هشت سپتامبر من و عزیز برگشتیم جنوب،شهری که خودمون زندگی‌ می‌کنیم! و من برای فرداش یعنی‌ پنجشنبه نهم سپتامبر- هیجدهم شهریور ساعت یازده و ربع صبح وقت دکتر داشتم و ازخوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!

اون شب هم وقت برگشتن توی اتوبوس درست مثل موقع رفتن، حالم به شدت بد بود و نمیتونستم کوچکترین حرکتی‌ به بدنم بدم و مجبور بودم نه آهنگ گوش بدم و نه لب تاب رو روشن کنم چون نور صفحهٔ مانیتور اذیتم میکرد.با انجام دادن این کارها حالم میتونست به شدت بد بشه!اما در کل فقط حالت تهوع داشتم و هیچ  اتفاق دیگه ای رخ نداد!`

من بلا گردون عشقم بشم که انقدر تو تمامی‌ این مدت آروم بوده و اصلا نذاشته آب تو دل مامانش تکون بخوره و حالش بد بشه!هرچند اکثر اوقات این آروم بودنت مامانی‌ رو حسابی میترسوند و دو دل‌ میکرد!

  فردا صبح ساعت هفت و نیم رسیدیم خونه و من با وجود اینکه کل شب رو نخوابیده بودم و احساس راحتی‌ نکرده بودم نتونستم استراحت کنم چون اشتیاق با تو رفتن واسه انجام دادن آزمایشات لازم تمامی‌ خستگی‌‌های روح و تن رو از وجودم زدوده بود!

 

ساعت ده قرار بود بهترین دوست دوران زندگیم که شش ساله باهم رفیق هستیم، رو ببینم! البته سه سال بود که من و خاله نینا از همدیگه دور بودیم اما باز دست زمونه مارو به هم رسونده بود...چون خدا خودش دونسته بود وجود دوست نایابی مثل نینا چقدر وجودش تو لحظات کنونی‌ زندگی‌ من حیاتی تر از گذشته ها و هر زمان دیگه ای هست و بود!

خاله کلی‌ قربون صدقهٔ تو عزیز زندگیم شد و بهم تبریک گفت و خوشحال بود از اینکه قراره تو به جمع ما بپیوندی! باهم دیگه راهی‌ مطب دکتر شدیم!

خانم پور امام علی‌ دکتر مامانی‌ ایرانیه و باید بگم که واقعا خانم دکتر مهربون و خوش برخوردی هستش که همیشه کمکم کرده و مشکلاتم رو رفع کرده!

وارد اتاقش شدیم و خودش برای چند لحظه بیرون رفت...تا برگرده سکوتی شیرین که به من اجازه بیشتر فکر کردن به تو رو میداد بین من و نینا حاکم بود...دلم به شدت تو سینه می‌تپید...حس قشنگ و خاصی‌ تمام وجودم رو فرا گرفته بود... اون چند لحظه خیلی‌ برای من دیر گذشتن تا اینکه خانم دکتر اومد!

با افتخار و با صدای رسا که از هیجان میلرزید بهش خبر مامان شدنم رو دادم...به پهنای صورت لبخند زدم... و دکتر با چشای مهربونش که داشتن میخندیدن بهم لبخند زد...خندید و گفت : بفرما یادته چقدر بهت گفتم هرموقع بخوای میتونی‌ مامان بشی‌؟...دیدی الکی‌ غصّه میخوردی؟...

چون تا حدودی نامطمئن بودیم از اینکه تو،آرزوی براورده شده زندگی‌ من،کی تو دل مامانی‌ خیمهٔ عشق رو به پا کردی...و چون من و باباییت فامیل هستیم و من با وجود اینکه مثل روز برام روشن بود که تو سالمی، باز به خاطر اطمینان بیشتر از دکتر خواستم و ایشون نامه دادن سونوگرافی بریم تا مادرت که عشقت آروم و قرار رو ازش گرفته بود، آروم و مطمئن بشه! قرار شد وقتی‌ سونو رفتم و فهمیدم چند هفته رو طی کردم،وقت بگیرم تا خانم دکتر روز انجام دادن آزمایشات بارداری رو معیّن کنه!

 

سونوگرافی که دکتر معرفی‌ کرد تو طبقهٔ سوم مطب بود...رفتیم نامه رو تحویل دادم و ازشون خواستم که در اولین فرصت بهم وقت بدن،اما چون دولتی بودن و جاهای دولتی مجانی‌ هستند و نیازی نیست که هزینه ای پرداخت کنه ادم، معمولا خیلی‌ باید تو لیست انتظار بمونی...به همین دلیل بهم گفتند کم کم باید دو هفته توی نوبت بمونم!

و خوب این غیر ممکن بود من تحمل کنم این همه مدت از تو بی‌ خبر باشم!نه عمرا نمیشد! درست روبروی همون مطب،یه سونوگراف دیگه مطب داشت! یه خانم مسّن بود که خصوصی کار میکرد! گفت هزینش زیاده اما اگه بخوای امروز می‌تونم سونوگرافیت کنم! من هم مست و سرخوش از دیدن تو قبول کردم! بهمون گفت ساعت یک و نیم بیایید چون الان مشغول هستم!

فقط خدا میدونه که چه اشتیاقی داشتم در اون لحظه و چه حس زیبا و خوشایندی وجودم رو تسخیر کرده بود! به خاطر اینکه وقت بگذره خاله نینا دعوتمون کرد بریم یه کافه همون نزدیکیها بشینیم و به افتخار تو ملوسک زیبای من،یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم!

البته ناگفته نماند که بارها و بارها با عزیز و خاله نینا رستوران و کافه رفتیم هر دفعه هم گفتیم خوب به افتخار وجود دردونه هستش که میریم.یا اینکه به خاطر اینکه سونوگرافی رفتیم،به خاطر اینکه صدای زیبای قلبش رو شنیدیم،به خاطر اینکه یه هفتهٔ تازه رو آغاز کردیم و خلاصه کلی‌ دلایل دیگه که ما همشون رو بهونهٔ تو کردیم و رفتیم کلی‌ خوش گذروندیم...و ساعت‌ها از تو،از وجودت،از عشق خودم و خودت حرف زدیم!

 

برگشتیم مطب...خاله نینا باهام اومد داخل...قلبم به سرعت داشت می‌تپید...اول یه سری آزمایش‌ها انجام داده شد و بعدش خانم دکتر شروع کرد...الهی مامان دورت بگرده عزیزم...نمیدونی‌ چه عشقی‌ کردم وقتی‌ که دکتر به یه نقطه که داشت مثل یه چراغ که به سرعت خاموش و روشن بشه، اشاره کرد و گفت این هم نی‌نی جونت، این قلب جنین هستش که داره به این تندی می‌تپه...با چشم‌ها و دلی‌ هرگز سیر ناپذیر از دیدن تو زیباترین و بهترین موهبت الهی،نگاهت کردم و گفتم الان نینیم اندازهٔ یه لوبیاس چون خوندم که نی‌نی تو هفتهٔ هفتم اندازهٔ یه لوبیاس و ۱۴-۹ میلیمتر هستش!

دکتر گفتش الان زوده در مورد سلامتیت تشخیص بده، اما تپیدن قلبت خودش بهترین نشونه و مژدگانی بود!خیلی‌ تلاش کرد که ازت عکس بگیره تا مامانی‌ به عنوان اولین یادگار نگهش داره...اما چون دستگاهشون جدید بود و مشکل داشت،ایشون به قول خودش نمیتونست خوب باهاش کار کنه فقط موفق شد همین یک دونه عکس رو بگیره!

تو اون عکس هفت هفته و پنج روزه و ۹.۸ میلیمتر هستی‌!فکر کنم تنها خودم میفهمم که تو کجای دل‌ مامان قرار گرفتی‌!

 با توجه به نظریه خانم دکتر تو سالم سالم اما خوب کوچکتر از اون اندازه‌ای که جنین باید تو اون هفته باشه بودی...من اصلا به این حرف اهمیت ندادم اما وقتی‌ که دیدم این رو تو نامه نوشته بود تا خانم دکتر بخونه حرصم رو در آورد اما باز دوباره اصلا به نوشتش کوچکترین اهمیت رو ندادم!

چون هیچ کسی‌، هیچ احدی نمیتونست شک،غم و غصه و اندوه رو تو خونهٔ دل من راه بده...مهمترین کس نتونسته بود این کار رو انجام بده!!!چه برسه به این خانم دکتر! من همیشه گفتم و تا آخرین نفسم هم میگم که تو هدیهٔ خدا بودی و من ایمان داشتم که تو سالم سالم هستی !و بودی...و هستی‌ سالم سالم...و مطمئنم که سالم و تندرست هم به دنیا میای!

در ضمن خانم سونوگراف در مورد چند هفته بودنت هم اصرار داشت که بگه هفت هفته داری فقط به این خاطر که کوچکتر از حد معمول بودی...طبق گفته ایشون الان که دارم برات مینویسم باید شانزده هفته و یک روزت باشه...اما بنابر اون چیزی که خودم خوندم...حرفی‌ که سه تا ماماها بهم گفتن الان ما توی هفتهٔ هجدهم هستیم و تو ۳+۱۸یعنی‌ هیجده هفته و سه روزه هستی‌!

تاریخی که سونوگراف حساب کرد تاریخ روزی هستش که من لکه بینی داشتم نه تاریخ اولین روز از آخرین دفعه...بنابراین شکی نیست که من و ماماها درست تشخیص دادیم که نفسم چند روزه هستش!

خودم از روز اول همش در حال خوندن و یاد گرفتن بودم در تمامی‌ زمینه‌های بارداری، مامان بودن و علائمی‌ که طبیعی‌ هستند کلی معلومات داشتم واسه همین وقتی‌ چیز ناخوشایندی می‌شنیدم فوری باور نمیکردم بلکه خیلی مطمئن می‌گفتم که نه این حرف درست نیست و من موافق نیستم و جالب این بود که خود سونوگراف بعد از یکی‌ دو بار تاکید من میگفت بله حق با شماست!

خلاصه که از دست این خانم و کارش نه من نه دکترمون و نه خاله نینا راضی‌ نبودیم!من رو ببخش تو نینی نازم رو پیش یه ادم ناشی‌ بردم! قول میدم دیگه تکرار نشه!

بعد اتمام کارمون فوری پیش دکترم برای روز دوشنبه وقت گرفتم! و با چشمها،لب،دل‌ و صورتی‌ که همگی‌ برای اولین بار همزمان خندان و خوشحال بودن خونه برگشتیم تا به مامان و خاله تاتاو خبر سلامتیت رو بدم و عکس خوشگلت رو نشونشون بدم!

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

کوچولوی من!‌ای تو بهترین و جاودانه ترن حادثه قرن قلب من!

روزی هزاران بار خدا رو به خاطر لطف بیکرانش و به خاطر عشق تو که با قرار گرفتنش توی نهادم نور، روشنایی و پاکی‌ رو به اعماق وجودم بخشید، با همهٔ وجود شکر می‌کنم!

من خودم و خودت رو به دستای پر مهر خداوندمون سپردم و نمیدونی‌ که چه کار خوبی‌ کردم چرا که خدا یک لحظه هم تنهامون نگذاشته و بطور معجزه اسایی تمامی مشکلات رو یکی‌ یکی‌ از سر راهمون برمیداره بدون اینکه من کوچکترین ترس و غمی توی دلم‌ خونه کنه!

 میپرستمتان! هم خداوندی رو که تو، زیبای هر دو عالم رو بهم بخشید و تو که با وجودت روشنایی بخش راه زندگیم‌ شدی!

دیروز بعدظهر بعد از مشورت تلفنی با ماما،رفتم آزمایشگاه و واکسن انفولانزا رو که خیلی‌ به خانمهای حامله توصیه کرده بودند زدم!دوست دارم تمام کارهایی رو که نیازه برای خوب رشد کردن و سالم بودن تو، با کمال میل انجام بدم!

 

گل همیشه بهار مامان!

سه شب پیش،هشتم آبان برای دومین بار خوابت رو دیدم!بغل داییت بودی که یهو دیدمت گفتم وای مامان نگاه کن بچّم مثل موقعی که خودم به دنیا اومدم و میگی‌ یه عالمه مو داشتم...مو داره! و با دیدن موهای بلند،مشکی‌،پرپشت و قیافه پسرونت کلی‌ ذوق کردم!

دفعهٔ اول که خوابت رو دیدم صورت ماهت رو ندیدم بلکه با دیدن یه جات فهمیدم پسر هستی‌ و وای اگه بدونی فردای اون روز چه حالی‌ داشتم من که خواب نینیم رو دیده بودم!

 

با تمام وجودم خواهانتم و خاطرت رو می‌خوام!

کسی که با وجودت ویرانه دلش زیباترین گلستان و گلشن سر سبز  عاشقی گردیده

مامان مارال

 چهارشنبه ۳ نوامبر

۱۲ ابان...۰۰:۵۰ بامداد روشن زندگی من= با هجده هفتگی و و سه روزگیت!





نوشته شده در تاریخ 12 آبان 89 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار