تبلیغات
"شوق وصال پسرم"
"شوق وصال پسرم"
ღ.•* آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام! اما...یونایم، نفسم، همنفسم تو چیز دیگری! ღ.•*

تو جاده های زندگی پیاده راهی بودم
من تنها حکایت ساز بی پناهی بودم
به دنیا اومدی قلب منو تو پیدا کردی
تو با من٬ من عاشق پیشه رو آشنا کردی


قسم به اسم تو که اسم تو دنیا می ارزه
عشق مادر به تو آخرشه آخر مرزه
قسم به وجودت که برام اوج خوشی هاست
تا هستی پسرم دنیا همین جاست


بگی مادر می گم جون مادر٬ جون مادر
بگو ای پسرم دوست دارم از همه بیشتر
قسم پاک من به اسم توست یونای مادر
تویی کلید خوشبختی باور٬ آره مادر


قسم به اسم تو که اسم تو دنیا می ارزه
عشق مارال به تو آخرشه آخر مرزه
قسم به وجودت که برام اوج خوشی هاست
تا هستی پسرم دنیا همین جاست
تا هستی یونایم٬دتیا همین جاست!

 

سلام عسل مامان!سلام پسمل مامان!

خوبی‌ عزیز دل من؟جات راحته پسرم؟الهی مامان فدات بشه که هزار ماشالله کلی‌ بزرگ شدی!

 امروز تو جگر گوشه دوست داشتنی من وارد هفت ماهگی شدی!

هفت ماهگیت مبارک قشنگ نازنینم!ایشالله که این ماه های باقی مونده هم در کمال و نهایت سلامتی‌،آرامش،عشق و خوشی‌ سپری میشه تا تو بیای و اغوش مامانی‌ رو گرم از گرمای‌ وجود پاکت کنی‌ و ایشالله سالهای سال با هم دیگه در کنار هم شاد و خوشبخت بمونیم!

وای که چقدر روزها زود میگذرند! از یه طرف دوست دارم که روزها همینطوری سریع به سرعت برق و باد بگذرند تا روز تولدمون فرا برسه و با حس کردن وجودت تمامی‌ انتظارها،نگرانی های بیخودی و اضطراب ها رو پایان ببخشم اما وقتی‌ یادم میفته چندان زمان زیادی تا به پایان رسیدن روزهای شیرین لمس کردنت توی وجودم باقی‌ نمونده دلم میگیره... دوست دارم تا ابد تو دلم باقی‌ بمونی...چون در این حالت فقط خودم هستم و خودت و خدامون... از همین الان دلم واسه این روزهای ناب باهم بودنمون تنگ می‌شه...واسه تکون خوردن هات، با هم نفس کشیدن ها و طپش قلب هامون تو وجود مامان...

 

پسرم!

 تو انقدر آرام و مهربونی که من گاهی یادم میره که حامله هستم! هزار ماشالله اصلا هیچوقت هیچ ناراحتی‌ و مشکلی‌ نداشتم و هرگز مامان رو تو این مدت اذیت نکردی! انقدر آرومی که حد نداره.ترجیح دادم که هیچ کجا ازت تعریف نکنم چون میترسم چشمت بزنم،اما با این حال دوست دارم اینجا واست بنویسم تا بعد‌ها بدونی خدا چه نازنین شازدهٔ تکی‌ رو نصیبم کرد...شازده ای که با اومدنش دنیای مامان رو رنگی کرد و معنی بخشید!

 

عاشق لحظه‌هایی هستم که یه گوشه دنج دراز میکشم تا استراحت کنم چون اونموقع تو با تکونهای آروم و قشنگت مامان رو دعوت به یه خواب آروم و پر از رویاهای زیبا میکنی‌! فدات بشم مامانی‌ که دوست داری مامان یه جای آروم دراز بکشه تا تو دلش رو به لرزه در بیاری با شیطنت های شیرین و دلفریبت!

همیشه وقتی‌ میرم دوش بگیرم،کلی‌ خوشت میاد و وول خوردن‌هات شروع میشه...عاشق لحظه های تو حمام بودنمون هستم! آروم باهات حرف میزنم و عاشقونه با همهٔ عشق و وجود ناز وجود پرستیدنی و کوشولوت رو میکشم!

 می‌میرم واسه لحظه‌هایی که با خوشی‌ و ذوق و وسواس زیاد دنبال لباسهای خوشگل و‌ رنگی‌ برات می‌گردم! هر کدومشون رو هزار بار تو خونه نگاه می‌کنم و فداشون میشم و لحظه ها رو میشمرم واسه روزی که تنت میکنمشون!نمیدونی چه ذوقی می‌کنم وقتی‌ با عزیز تو مغازه هایی که سیسمونی نی‌نی میفروشن میریم! با دیدن اون همه لوازم کوچولو، خوشگل و رنگی‌ و به یاد تو که دوست دارم تمامی حس ها و چیزهای زیبای دنیا مال تو باشن کنترل خودم رو از دست میدم،از عزیز پیشی‌ میگیرم و مثل یه بچهٔ کوچیک از این سر مغازه به اون سر مغازه میدوم!و وای که چه آرزوهایی که نمیکنم...چه رویاهایی که نمی‌بینم!هیچ کس نمیدونه تو اون لحظه چی‌ تو درون من می‌گذره!

 

 

پسر قشنگ مامان!

امسال یازدهمین سالی‌ بود که اینجا کریسمس و سال نو میلادی رو جشن میگرفتم! اما امسال قشنگترین سال عمرم بود چرا که تو در درون من بودی...و تمام لحظات رو با خوشی‌ توام با غرور از اینکه مادر هستم گذروندم! تمام لحظه ها به یاد سال آینده بودم که تو اونموقع دیگه هشت ماهه هستی‌ و کلی‌ واسه خودت آقا و جیگرتر شدی...همش چهرت رو تو کت و شلوار ناز و کوچولویی که دوست دارم تنت کنم تصور می‌کردم و دلم واست غش و ضعف میرفت!

 

قشنگترین،ناب‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین هدیه ای که شب سال نو می‌تونست نصیبم بشه از طرف خودت بود! ساعت شش صبح بود که من آروم دست رو شیکمم می‌کشیدم و تکونهای کوچولو میزدم روش...با هر تکون تو عزیز دل مامان قشنگ ضربه میزدی زیر جای دستم! وای یونای من...نمیدونی‌ چه حسی داشتم اون لحظه و چقدر شیرین بودن اون لحظات! فدات بشم که با بودنت همهٔ خوشی‌ ها رو نصییب قلب و زندگیم کردی!

و از اون شب به بعد جواب تکون‌های دست مامان رو شیکمش رو با تکون خوردن‌های هرگز فراموش نشدنیت میدی...!بیشتر اوقات هم سمت راست شیکم مامانی خودت رو جا میکنی و یا اینکه خیلی ناز به صورت افقی جلوی شیکم مامان میخوابی! 

 شب  سال نو کلی‌ واسه خودم، خودت و آیندمون دعا کردم! واسه سلامتیت،خوشبختیت،موفقیتت! واسه اینکه مامان خوبی‌ بتونم باشم برات و اونجوری که باید و شایستهٔ وجودته بزرگت کنم! دعا کردم که همهٔ سالهای عمرم که هیچ همهٔ روزهام رو در کنار تو سپری کنم...تا روزی که بزرگ میشی‌ و واسه خودت تنها زندگی‌ میکنی‌!

 

یونا جان هر چیزی نوشتنی و هر حسی هم وصف شدنی نیست...اما می‌دونم که میدونی‌ مامان چه چیزهایی رو دوست داره بهت بگه!همهٔ اون حرف ها رو هم حتما برات تو دفتر خاطرات مینویسم تا روزی که بزرگ شدی بخونی!

باور کن پسرم من تو تمامی این مدت حتی یک ذره از عمق احساسم رو نتونستم واسه تو بیان کنم!آخه تو خیلی‌ عزیزی،واسه من خیلی‌ مهمی‌! تو واسه من تمام دنیایی و این احساسات من برای تو که مظهر پاکی و عشقی خیلی ناچیز و کمه!

حالا دیگه با داشتن تو همه چیز من رنگ دیگه ای‌ به خودش گرفته...حتی نگرانی ها و دلتنگی‌ هام با گذشته اصلا یکی‌ نیستن! انگیزه،هدف،آرزوها و چیزهایی که میتونن روح و دل من رو شاد کنن با پنج ماه پیش خیلی فرق دارن!

 

مادر بودن خیلی‌ سخته پسرم!خیلی‌ درد داره...چون مامان‌ها همیشه نگران فرشته‌هاشون هستن! گاهی اوقات که دلم میگیره یا کمی‌ آزرده هستم و یا حس‌هایی رو دارم که تمام انسانها در طول روزهاشون حس میکنن،کلی‌ از خودم عصبانی‌ و دلگیر میشم چرا که من دوست دارم همیشه شاد باشم تو  رو ناراحت نکنم تا روحیم روی تو نفسم تاثیر نذاره و از همین الان تمرین میکنم تا نگذارم هیچوقت تو غم رو تو چشمام ببینی‌!

 از همین الان که خوشی‌‌ها و ناخوشی ها و طپش‌های قلبم رو حس میکنی‌ و تا واپسین دم هم دوست ندارم تو اضطراب‌ها و نگرانی‌های درونم رو حس و درک کنی‌...دوست دارم فقط و فقط خوشی‌ و قشنگی‌ رو مهمان دل کوچولوی تو شازدهٔ پرستیدنی خودم بکنم!

 

آدم مامان که می‌شه دیگه دوست نداره غصّه بخوره...نگران بشه...مریض بشه...بترسه...دو دل‌ بشه...و یا اگه دچار این حس‌ها بشه میشکنه دق میکنه که کوچولوی دلش رو نگران و ناراحت کرده و میکنه!

واسه همین میگم مادر بودن سخته...درد داره...اما یه درد دلنشین...یه درد و سختی که مادر‌ها دوست ندارن با هیچ چیزی تو دنیا عوضش کنن!

من، مارال مامان تو هم مثل هر مادر دیگری تمامی‌ سختی‌های مامان بودن رو در کنار هزاران حسّ و خوشی‌‌های وصف نشدنی‌ دیگری که داشتن فرزند نصیب یه زن می‌کنه، به جان خریدم و میخرم... این رو بدون حتی اگه روزی هم ترسیدم...غصّه خوردم و کمرم زیر بار درد خم شد عشق تو وجود تو خیلی‌ زودتر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد بلندم می‌کنه و محکم تر از هر زمان دیگه ای‌ به جنگ با سختی‌های زندگی‌ و ناملایمات میبردم!

 

 

وروجک دوست داشتنی مامانی‌!

سی‌ و یکم ژانویه واسه اولین بار تکون خوردنت رو زیر دنده هام و سینهٔ‌‌ چپم احساس کردم! وای نمیدونی‌ چقدر اون لحظه شیرین بود!کلی‌ عزیز واست ذوق کرد و دو تایی قربون صدقت رفتیم که داری ماشالله روز به روز بزرگتر میشی‌!

امروز واسه چک آپ رفته بودیم پیش مامای مهربونت تو زایشگاهی که قراره زایمان کنم!مثل همیشه یک ساعت تموم کارین به تک تک سوال هام با خوشرویی تمام جواب داد،کلی‌ در مورد مسائل روزمره و خرید سیسمونیت حرف زدیم! و در آخر فشار و وزن و آزمایش ادرارم رو چک کرد که هزار مرتبه شکر همه چیز عالی‌ بود! در آخر زیباترین ملودی جهان یعنی‌ صدای قلب یونای خوشگل مامان رو گوش دادیم! عزیز این دفعه بیرون اتاق تو سالن نشسته بود که کارین وقتی‌ صدای قلبت رو شنیدیم گفت صبر کن میرم مامانت رو میارم اونم صدای قلب نوه ش رو بشنوه!

و عزیز مثل هر دفعه کلی‌ خدا رو شکر کرد و‌‌ فدات شد!

کارین خیلی‌ مهربونه و من واقعا خوش شانسم که  مامای خبره،خوشرو و مهربونی مثل اون نصیبم شده! البته زایشگاه در کلّ هشت تا ماما داره که همگیشون ماه و مهربونن به طوری که من هر دفعه که اونجا میرم با روحیه‌ای شادتر از پیش برمیگردم خونه!

 

 

تو این هفته‌های اخیر بیشتر در مورد زایمان و دوران بعد زایمان،بچه‌داری،شیردهی و دوران نوزادی شروع به مطالعه کردم! ساعتهای طولانی میشینم با شوق و علاقه کتاب می‌خونم و یا از اینترنت اطلاعات کسب می‌کنم!

کلاسهای آمادگی دوران زایمان شرکت کردم!پنج هفته هر دوشنبه به مدت دو ساعت کلاسها دایر میشن!بیست و چهارم ژانویه اولین جلسه بود اما مامان که باز دوباره سرما خورده بود از روز قبلش به خاطر اینکه مامانهای دیگه رو هم مریض نکنه نتونست بره و کلی‌ از این بابت ناراحت شد اما خوب خدا رو شکر مبحث اون روز آشنایی با بقیهٔ مامان‌ها و چگونگی‌ برگزاری جلسات آینده بود!

این دوشنبه که گذشت یعنی‌ سی‌ و یکم هرچند به طور کل خوب نشده بود حالم رفتم کلاس!در مورد زایمان صحبت میکردیم با ماما! نود درصد بیشتر از تمام چیزهایی رو که در موردش حرف زدیم رو خیلی‌ خوب بلد بودم به شکرانهٔ خوندن کتابهای مفید! و از این جهت خیلی‌ از خودم راضی‌ بودم!

آخر کلاس هم ماما بهمون نفری یک بسته داد که توش وسایل بهداشتی واسه تو گوگولی نازم و خودم بود،همراه با یک کتاب در مورد بارداری و مامان بودن!

 

ماهی‌ طلایی من!

این ماه خیلی‌ ماه قشنگیه و هر روزش رو با شادی و شور فراوان تری به استقبال فردای زندگیم میرم!

میدونی‌ چرا پسرکم؟ چون دو جلسه پیش مشاور کودکان رفتم،کلاسهای آموزش بارداریم شروع شدن،دوشنبه هفتهٔ دیگه خاله تاتاو مهربونت که قد یه دنیا دوست داره میاد خونمون که عصرش همراه من و عزیز بریم سونوگرافی سه و چهار بعدی! خاله سر کار نمیره،از شهر خودشون پا می‌شه میاد اینجا فقط به خاطر تو! چون از اول بارداری دوست داشت با مامانی‌ بیاد سونو اما اون سه دفعهٔ قبل قسمت نشد!

و چون این سونو خیلی‌ با سونوهای دیگه فرق داره! همگی‌ لحظه هارو میشمریم واسه دوباره دیدنت!خالت که گفت می‌خواد با خودش یه جعبه دستمال کاغذی بیاره چون مطمئن نیست بتونه احساساتش رو کنترل کنه!خوش به حالت که همچین خاله مهربونی داری که همیشه به یادته!

 

بعدش اینکه دوباره دو دفعه دیگه قراره برم پیش ماما تو بهداشت و پیش کارین! این ماه روز مادره اینجا و اولین سالی هستش که من این روز شیرین رو جشن میگیرم! فردای روز مادر روز عشّاقه و منی‌ که به محبوب و عشق حقیقی‌ قلب و زندگیم رسیدم واسه اولین بار طعم این روز زیبا رو احساس خواهم کرد!

و اینکه دوباره دو جلسه دیگه پیش مشاور میرم!آخه مامان یک روز در هفته میره پیش مشاور واسه یادگیری پرورش و آموزش بچه‌داری!

 

 

خوب وروجک کوشولوی جیگر و ناز من!حق بده که مامان از شدت خوشی‌ بخواد دیونه بشه چون تو تمامی این روزها همش در مورد تو حرف میزنم و تو اون ساعات بیشتر و بیشتر به تو نزدیک میشم و این واسه مامانت که دوست داره همیشه در همه حال و همه جا با همه از تو و با تو بودن بگه خیلی‌ دقایق قشنگیه!

 

با دل پاکت واسه مادرت دعا کن عزیزم که به  کارها و هدف هایی که تا قبل اومدنت به آغوشم دارم هرچه زودتر برسم! به امید اینکه وقت کنم هرچی‌ زودتر بیام و دوباره برات بنویسم!

 

یـــــــــــونـــــــــــــــــــــــــــا جــــانــم!
گرمای وجود تو در زندگیم
آنقدر زیباست
که صدای غربت را نمی شنوم
آنقدر آسمان این اتاق چند متری
شفاف است
که شمعدانیها تعطیل شده اند!
آنقدر از در و دیوار
با تو بودن می بارد
که جوانیم سر به هوا شده است !
آنقدر شادی بر دلم بیدار است
که گلهای زیر پنجره شاعر شده اند!
آری!
آنقدر در دلم شور افکنده ای
که صدای غربت را نمی شنوم پسرکم!

 

اونی که آسمان قلبش به درخشش ستاره‌ی بزرگ و نورانی وجودت روشنه

مامان مارال

پنجشنبه...سوم ژانویه

چهاردهم بهمن...۰۱:۱۷ بامداد...۱+۲۸ هفتگیت



 





نوشته شده در تاریخ 14 بهمن 89 توسط مارال مامان منتظر
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

كد بارش قلب

كدهای جاوا وبلاگ





كد تقویم

free hit counter
free hit counter

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار